آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 19, 2003
بوسهء بلاتکليف !
بوسيدن برای من نماد عشقه . يه جورايی نرم ترين و آروم ترين لذت ِ يک دوست داشتن . نمی دونم ، شايد احمقانه باشه : فکر می کنم بدون عشق می شه از سکس لذت برد ، اما از بوسيدن نه . با بوسيدن عصارهء دوست داشتن رو هنرمندانه منتقل می کنی . توش اثری از کامجويی ِ يک طرفه نيست . هر چه هست پاياپای و برابره . از اون طرف وقتی کسی که دوسش نداری می بوستت ، حس چيپ و احمقانه ای به آدم دست می ده . اين جور وقتا ناخودآگاه تبديل می شم به مترسک سر جاليز يا ديوار اتاق يا عروسک توی کمد ، یه همچين چيزی ! و خوب نمی تونم درک کنم يه بوسهء فاقد عکس العمل - انگار که يه تيکه خمير رو بوسيده باشی - چه لذتی می تونه داشته باشه . يه نيم طرف ديگه هم هست . اونم همون بخش رياضی و منطقی قضيه ست . قسمت بايد و نبايد . اينکه دلت بخواد ، اما عقلت بگه : نبايد . و يا دلت نخواد ، اما عقلت بگه : بايد . اين وسط می شی شبيه اين آدم آهنی ها که اولش يه خورده حرکت می کنن ، اما سه سوت باتری شون تموم می شه ، اونم تو بدترين موقع . اين ديگه آخر حماقته . يه کوچولو ديگه هم هست : بوسه های مادرانه ! يعنی از موضع مادرانه بوسيدن ، البته موضع که نه ، منظور همون حس مادرانه ست ، حالا کمی اين ورتر يا اون ورتر ! که خوب ميزان حس حماقت بعدش به مراتب کمتر از دو مورد قبليه ، در حد حماقت ِ خود-مادر ِ مقدس-بينی . همهء اينا رو واسه اين گفتم که بپرسم اگه يه بوسه رو نتونی جزو هيچ کدوم از اين گروه ها جا بدی ، معنيش می شه چی ؟! پ . ن : يه تئوری جديد ( و امتحان نشده ) در راستای ريش های اصلاح نشده : کبوتر با کبوتر ، به ز کبوتر با جوجه تيغی ... ( بعد از مقاديری دربند و باد به سر خوردگی و قصهء ملانی و اتوبان و عصار تقرير شد . ) |
|
Comments:
Post a Comment
|