آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, October 20, 2003
از وبلاگ رند پارسا :
راستی ! نگفتی عروس قصههای کودکانه ! اینها همان گوشوارهایند که آن مسافر رازهای بچگی ، همان که تا آخرین کوچههای بنبست دلت را هم گشته بود ، از آن سفر آخر بازنیامدن برایت سوغات آورد ؟ همانها که برقشان خورشید نگاه دختران این دیار را سوزاند ؟ همانهایند ؟ حق داری کنار جاده بنشینی پس ... اما نه ! آن انگشتر بود که یعنی میآیم ... گوشوار یعنی فقط عزیزی ... یعنی آنقدر عزیزی که بگویم نمیآیم تا کنار جاده خاک نخوری ... پس بلند شو ! بتکان لباسهایت را از خاک و برو ... برو به همان سمت نگاه مسافر ... مسافر که به جایی خیره بماند ، یعنی دلش هوای آنجا را دارد ... مسافر اگر باشد ، روزگاری هرچند دور از همین حوالی امروز و فردا ، سری میزند به آنجا ... برو و تا برسد هی برایش از باران ترانه بخر ... مطلب کامل . |
|
Comments:
Post a Comment
|