آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, November 17, 2003
منم می خوام
● حالا تنها چیزی که دلم میخواد اینه که یه روز سرد و ابری پاییزی ، کوله پشتی سورمه ایم رو پر کنم از لباس و خوراکی و بزنم از خونه بیرون... از دکه ی روزنامه فروشی سر خیابون یه مجله فیلم بخرم و راه بیفتم ... برم برای خودم بلیط چالوس بخرم و روی صندلی کنار پنجره بشینم ، کنارم یه دختر دانشجو بشینه که تمام راه کتاب درسیش رو بخوونه... بعد من سرم رو تکیه بدم به پشتی صندلی ... نه کتاب بخونم و نه مجله یی رو که تازه خریدم.. به آهنگی هم گوش ندم...فقط بیرون رو نگاه کنم...فقط نگاه کنم و هیچ فکر و خیالی نبافم و هیچ آرزو نکنم که کاش تنها نبودم ... برسم چالوس و با دختر دانشجو خداحافظی کنم و ناهار ساندویچ سوسیس"از این ساندویچ هایی که دورش کاغذ کاهی داره " بخورم ... بعد برم لب دریا ... تمام ساحل رو پابرهنه راه برم و هیچ بروی خودم نیارم که چه سرده و دارم یخ میزنم... غروب که شد ، برگردم... با یه نارنج که از درخت توی خیابون چیدم... و برگردم... شب رو باید برگردم... اما راه برگشت چشمانم رو می بندم که از سیاهی کوهها نترسم... و بالاخره برسم به خونه و هیچکس نفهمیده باشه که من اینهمه ساعت نبودم... بعد بیام تو وبلاگم بنویسم که " چه روز خوبی داشتم "... از وبلاگ گيلاس . |
|
Comments:
Post a Comment
|