آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 12, 2003
دلم می خواست آخرش بياد و بگه : خسته نباشی ، کار سختی بود ، خوب از عهده ش براومدی .. اما نگفت . باز مثل هميشه چشماشو بست و فقط خودش رو ديد . و باز تمام سعيی که کرده بودم ، تمام حس های مثبتی که با کلی انرژی جمع کرده بودم ، از اساس پريد ..
بعضی چيزها رو نمی شه عوض کرد ، حتا اگه تمام تلاشت رو بکنی ، حتا اگه واضح و روشن همه ی حرف ها و خواسته هات رو بگی .. روی ويرانه های يک ديوار فروريخته ، ديگه نمی شه چيزی ساخت . اگه هم بشه ، هر لحظه بايد انتظار فرو ريختنش رو داشته باشی .. گفته بودم که تغيير کردم .. اين بار که چشماشو بست ، من هم چشم هامو بستم و بغضم رو قورت دادم .. اگه يه خورده قبل تر بود ، حتما دوباره منفجر می شدم ، اما اين بار ساکت و بی حرف گذشتم .. قرارمون همين بود ديگه ، مگه نه ؟ فرداش اومد و ازم تشکر کرد . خنديدم و حرفی نزدم . گفت : غافلگيرت کردم ، نه ؟ انتظارش رو نداشتی .. گفتم : آره ، مثل هميشه دير کردی ، ومثل هميشه نفهميدی .. اون قدر غرق بود که حتا اين جمله ی ساده رو هم نفهميد . سرخوشانه گفت " دوستت دارم و خوش حالم که اينجايی " .. و رفت ... |
|
Comments:
Post a Comment
|