آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 13, 2003
اتفاق ِ ساکت
گفتی : متاسفانه اوهوم ! برای اومدن دير بود .. مثل هميشه ی اين روزها .. چراغت روشن مونده بود و خودت رفته بودی .. با ديدن اسمت که روشن بود - با همون نگارش آلمانی مخصوص خودت - يه چيزی توی دلم ريخت پايين ، درست مثل روز اول ، اولين باری که توی چت ديدمت .. خوب يادمه : جمعه بود ، نزديکی های ظهر .. و بعد ِ اون همه وقت ، اولين بار بود که می ديدم چراغت روشنه .. هيچ وقت يادم نمی ره که چقدر هيجان زده بودم .. حس اين که داری با يه موجود خاص دست نيافتنی چت می کنی ! .. اون موقع هنوز زياد با هم صميمی نبوديم .. و يادمه اولش چقدر انرژی مصرف کردم که محترمانه چت کنم ، هر چند که همه ی تلاش هام چند دقيقه بيشتر دوام نياورد .. يادمه با شنيدن اصطلاح هايی که ناخودآگاه به کار می بردم ، کلی شگفت زده شده بودی ! .. تو دلم گفتم : دفعه ی بعد ديگه جواب سلامم رو هم نمی ده ! .. يادمه داشتی برای ناهار برنج درست می کردی ، يادمه که برنجت سوخت و يادمه که ........ می بينی ؟ .. از اون روز کذايی تا حالا ، انگار يه قرن گذشته ، و من هنوز با ديدن اسمت که يه لبخند روشن کنارشه ، دلم هُری می ريزه پايين .. دقيقا می تونستم چهره ی جدی ت رو پشت مونيتور مجسم کنم .. وقتی جواب دادی که ديگه دير بود .. منتظر نمونده بودم .. زود رفته بودم و يا شايد ، تو دير برگشته بودی .. يادت هست که ؟ گفته بودم منتظر بودن رو ديگه دوست ندارم ، خسته م می کنه .. و تو گفته بودی : فقط اين بار .. اما ..... گفتم تمام شد همه را سپردم به باد که با خود ببرد تا آن دور تا پشت مرز روياها . نمی دانستم هنوز دلم باز از شنيدن ِ بی هنگام ِ نام خويش اين گونه خواهد لرزيد .. |
|
Comments:
Post a Comment
|