آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, December 26, 2003
هذيان طولانی يک ژله ی متلاشی
تو اين دو هفته قد يه تگرگ تند غير منتظره اتفاق های رنگارنگ افتاد . و من که سعی کرده بودم مثل يه ژله سر جام بشينم و فقط در حد ظرفم تکون بخورم ، يه هو تلپ افتادم رو زمين ، پخش و پلا ! دلم می خواست از جماعت فرهيختگان بنويسم و اين که اسم اکيپ خل و چل ها بد در اومده ، و گرنه اينا هم بلدن نصفه شب بعد از سرسره بازی تو پارک کنار امام زاده ، رو خط کشی خيابون راه برن و احساس کنن دارن از لبه ی جدول ميفتن پايين ! ( نقل به مضمون : آورده اند كه : هيچ واقعه اي نباشد از خير و شر ، كه سانح گردد كه نه در عهد گذشته مثل آن يا نزديك به آن واقعه بوده باشد ... قولي ست صحيح ! در چندين شهر ماضيه نيمي از ايام ما بدين منوال گذشت با كم و كاست : طباخ يسار يد و جمع جميع محبان ، گل واژه چيني دوستان و كوچه گردي هاي نيمه شبان ... آي ، شماياني كه بي ما از آن كوچه خواهيد گذشت دوباره ، بگذريد . به سعي براي شكستن سر حاجتي نيست ، كوچه معشوقهء ما بايد بن بست باشد ، كه هست ... * از اين حرفها گذشته ، بي معرفتيه اگه لااقل دفعهء ديگه يادي از آوازخوني هاي شبانهء من نكنيد توي اون كوچه ء كنار رودخونه و اون امام زادهء كذائي ;) در ضمن ، گلهاي نرگس اهدائي با سس فرانسوي دلوسه بسيار خوش طعم شد . دست خريدار و سازنده و خورنده هر سه با هم درد نكنه . سالاد نرگس مطبوعي بود ) بعدشم بگم جات خاليه هزارتا . لا اقل دل من يکی که برای اون نگاه های تيز و نقدهای تيزترت تنگ می شه اساسی !! يا اين که بگم دلم برای راه رفتن تو کاخمون تنگ شده ، اونم وقتی هوا ابری و مه گرفته ست . يا اين که وقتی بعد از يه روز افتضاح پرتشنج برمی گردی خونه و از اساس رو مود گاز گرفتنی ، يه ميل هزار کيلومتری می بينی که باعث می شه دو ساعت تمام پشت مونيتور لبخند بزنی و ياد مزه ی پای زردآلوهای اسکان بيفتی ! هووم ، و يا شايد اين که وقتی از ديدن اون همه عکس های رنگ و وارنگ به شدت هيجان زده می شی ، طی يک هوس احمقانه زنگ بزنی و بگی ميای بريم ... ؟ و خوب قيافه ی طرف رو مجسم کنی که با چشم های گرد شده و لبخند هميشگی ش بگه : تو هنوز آدم نشدی دختر جان ؟ و حال بابات رو بپرسه و تو هم سُر بخوری تو گذشته ها . و به روی خودت نياری که چقدر آروم و بزرگوارانه ، جوابی نگرفتی ! بعد توی دلت بگی : اگه من بخوام ، مگه می شه نياد ؟ نوچ ، حتما مياد و روزت رو باز با رويا بسازی ! يا اين که مثل احمقا بری سراغ آی دی عهد دقيانوست و از اينکه دوباره صدات کرده ن تانک تی سون ، مشعوووف بشی از اساس ! يا شايد تر اين که بعد از يه قرن با يه دوست قديمی کلی بخندی و جای عليرضا رو به دلايلی خالی کنين زياد ! يا اصلا با سی دی جديده ی سياوش قميشی بلند بلند بخونی : من تشنه مثل خورشيد ... بی سرزمين تر از باد کولی تر از ترانه ... بی پرده مثل فرياد تنها تر از سکوتم ... روشن تر از ستاره عاشق تر از هميشه ... با من بخون دوباره يا : بارونو دوست داشتی يه روز ... عزيز هم پرسه ی من بيا دوباره پا به پام ... تو کوچه ها قدم بزن چه می دونم .. خلاصه از اينا . اما خوب ... هميشه زندگی به اين آسونی ها نيست . يعنی هست ، ولی قيافه ش اين همه شاد نيست . فصل ها رو تقسيم کرده بودم . از خيلی قبل ها .. بهار و تابستون مال بقيه ، پاييز و زمستون مال من . گفته بودم پاييز که بياد ، همه چی رو به راه می شه . بارون که بباره ، بوی شرجی عرق کرده ی تابستون رو از يادم می بره . حواسم نبود که گاهی وقتا بارون که مياد ، بوی چاه فاضلاب هم می زنه بالا . بويی که تا به مشامت نرسه ، حضورش رو به ياد نمياری . و وقتی می پيچه توی فضا ، خيلی طول می کشه که ازش خلاص بشی . سعی کردم دچار آرامش درونی بشم . و اين تنها زمانی امکان پذير می شد که تنش های بيرونی رو به حداقل ممکن برسونم . همين کارو هم کردم . از آدم ها دور شدم و با اين دوری ، دوباره تونستم دوسشون داشته باشم . تونستم موقعيت ها رو تشخيص بدم و آدم ها رو از رفتارشون جدا کنم . روزهای خوب و سبکی داشتم . مثل يه ژله ی ليمويی . اما يه هو با آوار چند حادثه ی پياپی ، سقوط کردم و چسبيدم به زمين . پخش و پلا . و الان حتا دلم نمی خواد دستم رو دراز کنم و تيکه هام رو از دور و بر جمع کنم . روزها رو تا جايی که ممکنه قاطی بالش و ملافه و پتو می گذرونم و تاريکی مطلق خوبم می کنه . مدل ابر سياهه جديدنا عوض شده ، ديگه مثل قبل آزاردهنده نيست . قلقش دستم اومده . اما به همون نسبت که عوارضش کمتر شده ، دفعاتش بيشتر شده و اين به شدت انرژی مو تحليل می بره . و اين ضعف دائمی چيزيه که هميشه ازش متنفر بودم . اما همه ی اينا به کنار ، بدتر از همه اينه که صحنه ی اون شب مهمونی هنوز جلوی چشممه . تا حالا مامان رو اين جوری نديده بودم . اون نگاه سرگردون و بی پناه ، اون نگاه تسليم و پرسش گر ، نگاهی نبود که تو اين همه سال من از مامانم سراغ داشته باشم . به وضوح خستگی و بلاتکليفی ش رو می ديدم . برای اولين بار از اون اقتدار هميشگی اثری تو نگاهش نبود . و برای اولين بار حس کردم چقدر تو اين مدت تنهاش گذاشتم . انگار ناخودآگاه دارم انتقام می گيرم . همه ی اون شب های سخت تنهايی رو ، همه ی لحظاتی که مطمئن بودم هيشکی پشتم نيست تا حمايتم کنه رو ، دارم تلافی می کنم ! اما من که اهل انتقام نبودم ، اهل مقابله به مثل هم . مامان هم آدمی نبود که به اين آسونی ها خم شه . آدمی نبود که شکست رو بشه از نگاهش خوند . مامان هميشه نماد قدرت و غرور و احترام و اعتماد به نفس و رهبری بود . چی اون رو به اين جا کشوند ؟ چی باعث شد تمام اين ماه ها بی رحمانه چشم هام رو ببندم و بی اون که حتا يک لحظه حالش رو بپرسم ، بی تفاوت از کنارش رد بشم ؟ اونم در حالی که می دونستم تنها کسی که می تونه عکس العمل نشون بده و ازش حمايت کنه ، منم و نه هيچ کس ديگه . چی باعث شد که اين همه اتفاق بيفته و من اون قدر دور باشم و غرق خودم باشم که حتا سرم رو به نشانه ی آشنايی بلند نکنم ؟ بابا کجاست ؟ بابايی که از معدود بت های زندگی م بود . بابايی که عاشقانه می پرستيدمش و خدا وار قبولش داشتم . همون که درست ترين و منطقی ترين آدم روی زمين بود . حالا کجاست تا اين همه رو ببينه ؟ و باز با همون آرامش و سعه ی صدرش همه ی به هم ريختگی ها رو درست کنه ؟ کجاست تا شب ها باز مولانا بخونه و عطار ، و باز سر يک بيت شعر ناب ساعت ها بحث کنيم ؟ چرا اين همه دوره ؟ چرا ماه هاست که نيست ؟ چرا وقتی هست ديگه نمی شناسمش ؟ عليرضا می گه علاقه يعنی بخشش ، مکرر و مکرر ... آره ؟ واقعا ؟ چرا اين اشک های لعنتی بند نميان ؟ چرا رضا نيست تا ساعت ها تو بغلش گريه کنم و بدون اين که سوالی ازم بپرسه ، آرومم کنه . مامان به من احتياج داره . بايد باهاش حرف بزنم . می دونم مدت هاست می خواد اين کارو بکنه ، اما اون قدر ازش دورم که می ترسه بياد جلو . راستش منم می ترسم . می ترسم گلايه هاش رو بشنوم و زخم خشک ده ساله م دوباره سر باز کنه . که ازش بپرسم حواسش بود با من چه کرد ؟ که حواسش هست اگه کس ديگه ای جای من بود ، الان چه سرنوشت فجيعی می تونست داشته باشه ؟ سال هاست حرف نزده م و سال هاست که فکر می کردم ديگه همه چی رو از ياد برده م . اما نگاه اون شب مامان - که هنوز برام جزو عزيزترين هاست - دوباره بدترين سال های عمرم رو به يادم آورد ، سال هايی که حتا نبود تا بتونه نگاهم رو ببينه . وقتی برگشتم که ديگه همه چيز سنگ شده بود . من از درون يخ زده بودم و آروم آروم چيزی ازم نمی موند جز يک صورتک . دام می خواد از مامان بپرسم تو اين همه سال ، منو ديده ؟ نمی دونم .. به طرز غريبی دلم می خواد مامان رو در آغوش بگيرم ، ساکت و آروم ، و بی کلمه ای حرف ، بهش بگم نگران هيچ چيز نباشه . بهش بگم می فهمم چه حسی داره . بهش بگم هر قدر هم به اندازه ی سال ها از هم دور باشيم ، اما منم يک زنم ، و تمام اين دغدغه های زنانه رو می شناسم . بهش بگم با خيال راحت چشم هاشو ببنده و آروم بگيره ، خودم همه چی رو دوباره رو به راه می کنم ، مثل قديما .. دلم می خواد چشمامو باز کنم و ببينم همه ی اينا يه کابوس بوده ، يه کابوس تلخ . |
|
Comments:
Post a Comment
|