آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, February 16, 2004
هنر بدکاره گی
نمی دانم بيش از لغزش انگشتانم بر پوستت ، بيش از گردش لبانم در دهانت ، و بيش از انحنای اندامم در آغوشت ، باز هم چيزی هست که بخواهی ؟ حتا باز هم نه .. غير از ، به جز ..... ندانم . نه که محکومت کنم ، نه که آزرده باشم ، نه .. اما هر چه گشتم ، نشانی از دوستت دارم نبود . می دانی .. انگار غريبه ايم و سرگردان .. تنها با هميم تا فراموش کنيم تنهاييم ، تنها چند لحظه ی کوتاه .. تو عاشق بودی و زخم داری هنوز ، من هم .. تو می دانی اين بازی بی سرانجامست ، من هم .. من اما نمی دانم برای چه اين جايی .. تو چه ؟ می دانی ؟ گاهی دوست دارم بی پروا باشم و ذهنم را خالی کنم از هر چه بود و لذت ببرم از آن چه هست .. اما مرزی هست که درونم را می خراشد و سردم می کند و توده خميری می شوم مملو از حس بدکاره گی .. بد حسی ست ، بد .. می دانی .. برای بدکاره بودن بايد هنرمند بود .. بايد قوی و با اراده بود .. بايد فريفت و اغوا کرد .. سخت است اما ، سخت .. هر قدر هم مست بوسه های سنگين باشی ، يا غرق رخوت نوازش دستانی جستجوگر و خواهنده ، باز بايد چيزی را انکار کنی .. نگاهت را .. آن گاه يادم ماند که ، هرگز بدکاره ی خوبی نخواهم شد .. |
|
Comments:
Post a Comment
|