آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 15, 2004
انتظار خبری نيست مرا...
اين سال ها انتظار را خوب شناخته ام ديگر. از آن حس ها که با گوشت و پوست درکشان کرده ای و با زير و بمش آشنايی. اين سال ها آموخته ام که انتظارفرسوده ات می کند؛ بی انتظاری، خاليت. منتظر که باشی، زندگی هنوز حرفی دارد برای گفتن؛ اما زيرکانه می آموزدت که به زير آئی، خم شوی، و تن به فروتنی بسپاری. يادت می دهد آرام آرام خراشيده شوی، آن قدر که تيزی های برنده ی روحت صيقل بخورد و گرد شود، نرم و منحنی. بی انتظار که باشی اما، همه جا را سکوت پر می کند. سکوتی نه زائيده ی آرامش، سکوتی لبريز از خالی. حفره ای بزرگ در دلت سر باز می کند و آرام آرام ريشه می دواند در وجودت. قلبت را که پر کرد، ديگر چيزی جز حفره ای سرد و خالی برايت به جای نمی ماند و همه جا را، تمام دور و برت را، سکوت پر می کند. خو می گيری به سلول بزرگ تنهاييت، بی آن که منتظر شنيدن صدای پايی باشی، گيرم صدای پای زندان بان... و من هميشه مردد بودم، ميان انتخاب يکی از اين دو، انتظار يا بی انتظاری. اول تر ها که انتظار را چشيدم، با خود گفتم فرساينده است، کاش انتظار تمام شود، تمام شد؛ بی انتظاری اما جان کاه بود. چيزی سرد در بند بند تنت رخنه می کرد و می جويدت از درون. چيزی سرد تر، سخت تر، و جان کاه تر از انتظار. بعدتر ها، دانستم اصالتی در انتظار هست که در بی انتظاری نيست. انتظار يعنی که اميد. بی انتظاری اما همان پايان دنياست. به خاطر داری گفتم "هر که بگويد انتظار خبری نيست مرا، دروغ گويی بزرگ است"؟ بی ترديد بر اين باورم. هر که بگويد انتظار خبری نيست مرا، و خودکشی نکند، دروغ گفته است. ماندنش گواه بر اين است که اميد دارد به خبری، گيرم به دوردستی کورسوی ستاره ای باشد ميان هفت آسمان تاريک بی ستاره... |
|
Comments:
Post a Comment
|