آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, June 18, 2004
آبستن مرگ که باشی، دلت ويار زندگی می کند.
دلم هوای ديدن دارد، تماشای خو گرفتن دانه به خاک؛ دل سپردن به عاطفه ی خاک که مادرانه به تو می بخشد، بزرگت می کند، و می سپاردت به دست دنيای بيرون، دنيای نور و زندگی. دلم هوای ديدن دارد، تماشای پاگرفتن دانه، ريشه دواندنش، سبز شدنش. تماشای بازی برگ های تازه سبز شده با قطره های آب، تماشای نخستين تجربه های زندگی يک گياه نو رَس. همين روزها به گمانم گلدانکی بخرم و ريحان بکارم. ريحان و شاهی و تربچه. کاش می شد به جای قبرستان، به جای قبرهای تنگ با سنگ گورهای سيمانی، مرا هم در باغچه می کاشتند. ××××× شهر زيبا رو ديدم. از اون دسته فيلم های ايرانی که دوسشون دارم. از اون فيلما که ذهنت رو دچار چالش می کنه، که اگه تو در همين موقعيت قرار می گرفتی چيکار می کردی. روابط انسانی هميشه جزو پيچيده ترين هاست. شخصيت آدم ها، ذات و جوهر درونی شون، و بزرگی روحشون در گرو حوادث و اتفاقات زندگيه که رقم می خوره، که مجال بروز پيدا می کنه، که خودش رو عريان و برهنه نشون می ده. فيلم برای لحظه ای رو ذهنت رو وا می داره که نيمه ی پر ليوان زندگيت رو نگاه کنی، برای لحظه ای حتا... ××××× بعضی از آدم ها، روح قد بلندی دارن. اين آدم ها رو دوست دارم. ××××× جمعه ها برايم لاله می فرستد. همان دوست که هم نشين گوش ماهی های ساحل و بلوط های جنگلی ست. ××××× دلم برای نوشته های دفتر سپيد تنگ شده. کاش هنوز گاهی چيزکی می نوشت. ××××× درخت اما ساکت مانده است. نمی دانم سکوتش نشانه ی چيست. هر چه که باشد اما، درخت را دل تنگ ترم. |
|
Comments:
Post a Comment
|