آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 8, 2004
با غول تنهايی کلی رفيق شديم آخرش.
روزا دوتايی تو اون ماگ گنده هه که عکس الاغ داره قهوه می خوريم و old songs گوش می ديم و کتاب ورق می زنيم و کلی احساس سال خوردگی می کنيم خلاصه. حس جديد و متفاوتيه. انگار که تبعيدت کرده باشن يه گوشه ی دورافتاده، با يه پنجره که تو بتونی از پشتش همه رو ببينی، اما هيشکی نتونه تو رو ببينه. روزهای کند و کشداری رو می گذرونم. به يکنواختی تکرار صدای آب توی لوله ها. دلم برای روزهای پرتقالی تنگ شده، برای تيله ها، برای دوستای خل و چلم، برای يه لقمه هوای بی خيالی. سنگينم و غمگين. می گفتی: دنيای درونيت که بزرگ باشه، انرژی زيادی ازت می گيره، بايد کوچيکش کنی تا دوباره قوی بشی. منم گفتم چشم و همين کارو کردم. نتيجه ش شد اين که الان واسه خودم نشستم اين گوشه و دارم ماستمو می خورم. نه کسی نگام می کنه، نه کسی صدامو می شنوه، نه کسی حواسش بهم هست. حتا تو هم ديگه نيستی. اما هنوز هيچ حسی ندارم، حسی که نشونه ای از قوی بودن باشه. حالا روز به روز کسل تر و غمگين تر می شم. روز به روز گوشه گير تر و فراری تر. تقريبا از معدود آدمای دور و برم هم فرار می کنم ديگه. به گمونم دارم می شم همون غول بيابونيه که اون قديم نديما آذر می گفت. حالا می دونی چی برام مونده؟ يه خلا خيلی خيلی بزرگ، که با هيچ چی پر نمی شه. که ديگه حتا نمی خوام پرش کنم. . زندگی ِ به اين خالی ای به چه دردی می خوره؟ من ِ به اين خالی ای تو زندگی ِ به اين خالی تری بايد چيکار کنم؟ هيچ می دونستی همه جا بی تو اين همه خاکستريه؟ ***** ● يکی نيست پندی دهد اين دل ِ ناکوک يا دست ِ ناآزموده را که دست َم کوک ِ ماهور می رود دل َم شور می زند. حميد امجد |
|
Comments:
Post a Comment
|