آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, June 29, 2004 از ميان تمام اتفاق های بد دنيا، ديگر هيچ چيز عذابم نمی دهد، جز ابر سياه. ابر سياه که می آيد، تمام آسمان دلم می گيرد. ابر سياه حتا اگر نيايد هم، آسمان دلم را تيره و تار می کند. اگر تنها يک آرزويم مجال برآورده شدن داشته باشد، آرزو می کنم ابر سياه نباشد، از ته دل آرزو می کنم. ابر سياه آيينه ی تمام نمای ناتوانی دست های سيمانی منست. ابر سياه کليد قفل ابدی ست که بر زندگی من خورده. ابر سياه مانعی ست بر هر آن چه می توانستم باشم و نيستم. بر هر آن چه می خواستم داشته باشم و ندارم. ابر سياه سدی ست مقابل تمام روياهای من. تنفر را تنها يک بار تجربه کرده ام، تنها يک بار. از ابر سياه متنفرم. |
|
Comments:
Post a Comment
|