آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 18, 2004
قلبه هم قاطی کرده طفلی. يه هو پاشو می ذاره رو گاز و شروع می کنه گرومب گرومب کردن. دور و بری هامو نگاه می کنم ببينم کسی صداشو می شنوه يا نه. نوپ، نمی شنون شکر خدا. ولی اين جا داره صدای تبلا می ده، از اون طبل سرخ پوستی ها که صداشون از ته گلوشون مياد بيرون، از اون صداهای بم و نافذ.
بعد تو زنگ می زنی، با اين که صبحه. و می گی يه هو تو دلم خالی شد، خواستم ببينم در چه حالی. گوشيو می گيرم عقب تا صدای تبلا نياد اون ور. می گم من که خوبم عجالتن. از صداهه و دل شوره هه چيزی نمی گم و دعا می کنم دلم بی راه بگه. نبايد بهش فکر کنم. نبايد. ××××× خوب راستش کله ی من به دو بخش تقسيم شده، يه جورايی شبيه ين و يانگ. يه ور سياه، يه ور سفيد. چسبيدن به هم، مرزی ندارن. خوب؟ بعد مقدار شديدا زيادی دوست داشتن توی من هست که يه وقتايی قلمبه می شه و فوران می کنه زياد، اما اول از همه خودمو می سوزونه. خوب؟ بعد يه وقتايی، يه وقتای خيلی کمی، اون قسمت سفيده زورش می چربه، و من رو وادار می کنه علی رغم تمام خودخواهی هام، کاری کنم که بايد. امممم، چه جوری بگم، انگار که يه رسالت الهی يا وظيفه ی ملی باشه، علی رغم ميل باطنی م. يعنی ته ته ته اون دله يه چيز ديگه می خوادا، می خواد همه چی در راستای منافع خودش باشه، اما اون دوست داشتنه هست که خيلی قلمبه ست و اينا، باعث می شه که آدم مقابلم رو هزاربار بيشتر از خودم دوست داشته باشم و کاری رو انجام بدم که به نفع اونه، که اونو خوش حال می کنه. بعد نيمه سفيده و دوست داشتنه دست به دست هم می دن و من می شم مادر ترزا. حالا مادر ترزا شايد اغراق باشه، خودم اسمشو می ذارم ملانی. نه که نقش بازی کنما، نوچ، حتا يه اپسيلون هم فيلم نيست. راست راسته. نيمه ی فعال شده ست، بی کم و کاست. و چون از ته دله، تاثيرش رو می ذاره. هر بار گذاشته. ملانی وار رفتار می کنم و می دونم دارم بخشی از خودم رو قربانی می کنم. بخشی از خودم که خيلی منه، اما پای دوست داشتن که به ميون بياد، زورش به نيمه سفيده نمی رسه. خوب؟ بعد اما نيمه سفيده که کارشو کرد، مثل سگ پشيمون می شم. نه که بگم اشتباه کردم و ديگه تکرار نمی کنم ها، نه! می دونم صد بار ديگه هم پيش بياد، بی درنگ نيمه سفيده ست که بازی رو به دست می گيره. اما خوب، من زيادم آدم قربانی کردن خودخواهی هام نيستم. نيمه سياهه زودی صداش در مياد. می گه ابله جان، باز جو گرفتت، ملانی شدی واسه من؟ باز يادت رفت نبايد جای ديگران تصميم بگيری؟ باز يادت رفت اين حق توئه که از برگ هايی که تو دستته استفاده کنی. باز دوست داشتنه چشماتو کور کرد زدی کانال ابراهيم؟! اما نيمه سفيده، با اين که خسته ست و انرژی شو از دست داده، شاده از اساس. از اون لبخندای جوليا رابرتز وار رو لبشه، و چشماش برق می زنه. با دوست داشتنه هم دسته. هنوز زورش به نيمه سياهه می رسه. خوش حاله که هنوز حرفی داره برای گفتن. می فهمی چی می گم؟ بعد هی اين دوتا با هم کل کل می کنن و من می رم تو کوما. طول می کشه تا از دست غرغرای نيمه سياهه خلاص شم. طول می کشه تا با جای خالی چيزهای بزرگی که آروم آروم از دست می دم، کنار بيام. می گم: اگه دوست داشتنی در کار باشه، بی شک همينه. بايد جراحت هاش رو بپذيری. بايد جای زخم ها خوش حالت کنه. عشق وقتی عشقه که تو رو دچار چالش کنه. تو رو از اريکه ی منم هات پايين بياره و تيزی های روحت رو صيقل بده. عشق وقتی عشقه که پا بذاری روی دلت،چيزی رو قربانی کنی. چيزی رو ببخشی بی اون که در انتظار دريافت پاداش باشی. عشق زمانی عشقه که منم ِ ت رو، که قوانينت رو، که چارچوب هات رو، که ارزش ها و ادعاهات رو بشکنی به خاطرش. چيزی رو در خودت تغيير بدی که هرگز گمانش رو نمی کردی. وگرنه وقتی همه چی بر اساس معامله ی پاياپای و داد و ستد متقابل باشه که ديگه هنر نيست که. بعد يه نفس عميق می کشم. بی هوا به محض اون صدايی فکر می کنم که محتوای اون هيچ اهميتی نداره. از عشق روئينه تن ام... * بايد کمی سکوت کنم. بايد کمی به خودم فضا و زمان بدم. واقعيت اينه که جايی، چيزی هست که درد می کنه. بايد روی زخم هام مرهم بذارم. مرهمی که بابتش منتی بر کسی نيست. بايد کمی ساکت بمونم. کمی. تو را برگزيده ام رَغمارَغم ِ بی داد. گفتی دوست ات می دارم و قاعده ديگر شد. کفايت مکن ای فرمان ِ "شدن"، مکرر شو مکرر شو! * *شاملو |
|
Comments:
Post a Comment
|