آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, August 19, 2004
دی شب رو دوست داشتم. با شب های قبلمون فرق داشت انگار. ظاهرش مثل هميشه بودا، اما توش از اون آرامش ها داشت که گم شده بود. از اون آرامش ها که چشماتو می بندی و ته نشين می شی و دلت می خواد شب هی کش بياد و خورشيد يه بارم که شده قهر کنه و بيرون نياد. همه چی ظاهرا مثل هر شب بودا، اما انگار چيزی توی من ورای همه ی نشيب ها و شک ها وايمان ها و خاکستری ها و بی رنگ ها، سر بلند کرده بود و دوباره سلام می کرد. دی شب دوباره يادم اومد صدات قبل از اين که اون همه خالی بشه، چه شکلی بوده. دی شب دوباره دلم هوای کلبه هه رو کرد، کلبه هه ی ته دنيا.
|
|
Comments:
Post a Comment
|