آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, August 28, 2004
کاش عوض اين همه زندگی کردن به خاطر نيازی که ديگران به من دارن، ياد می گرفتم يه خورده هم به خاطر نيازهای خودم زندگی کنم، ها؟
هيچ دقت کردی اون جايی که من سر دوراهی می مونم شديد، هيچ وقت نظر قاطعانه نمی دی؟ ديدين وقتی می دونيم حضورمون يه جا لازمه يا يکی به وضوح بهمون نياز داره، چشامونو می بنديم بی خيال می شيم از اساس؟ يه هو پنج تا در جديد جلو باز شده، مونده م کدومشون رو انتخاب کنم. می گم برم دوباره مثل قديما با يه دست شونصد تا هندونه بردارم؟ فک کنم حالم خوب شه ها! می گم اگه آدمه رو خيلی دوست داريم، به خاطر خودش اون هم، پس چرا يادمون می ره به خواسته ش احترام بذاريم حتا اگه برخلاف ميلمون باشه، هوم؟ حرفای آقا تلفنيه که گفتی گير کرده جلو چشمم بدجور. راه رفتن چه جوری بود اون وقت؟! يادم رفته. ديدی تو خيابون داری راه می ری، بد يکی از کنارت رد می شه پيش خودت می گی طرف قيافه ش وبلاگی بودا، ديدی تا حالا؟ حالا من مهمونی که می رم، فکر می کنم کدوم از اينا ممکنه وبلاگی باشن، تو تاکسی هم همين جور، تو مطب دکتر هم. بعد حالا امروز آقا دکتره ازم پرسيد "عادت می کنيم" رو هم خوندی؟ اون به کنار، وبلاگ هم می دونست چی چيه و وبلاگ هم می خوند و اهل مجله فيلم هم بود و خلاصه رفته بود تو تيريپ پسرخالگی و اينا. تو دلم گفتم يه خورده ديگه سوالاشو جواب بدم ممکنه آدرس وبلاگامونم با هم رد و بدل کنيم و يه هو کلی آشنا از آب در بيايم، اينه که خودمو زدم به اون راه که وبلاگ خوردنيه يا نوشيدنی اصلا! آقا اين کتاب عروج يا همون being there يا به عبارت ديگه همون la presence عجب چيز جالبی بود! هيچ دقت کردی من خيلی وقته نيستم؟ دلم برام تنگ شده کلی. تيله هام هر کدوم قل خوردن افتادن يه گوشه کناری! آخی. دلم می خواد باهات حرف نزنم. دلم می خواد بفهمم کجای قصه وايستادم. جيره ی هفتگی اين جمعه م کوش پس؟! به دور خواهم چرخيد چون سنگ آسيا و روزهای خود را آرد می کنم برای خميری که هرگز ور نخواهد آمد برای نانی که هميشه فطير خواهد ماند "بيژن جلالی --- ديدارها" |
|
Comments:
Post a Comment
|