آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, September 1, 2004
يه فانوسی بود، که حالا ديگه نور نداره.
يه دوستی بود، که حالا ديگه نيست. يه حس های پر لبخندی بودن، که حالا ديگه پشت هزار پرده قايم شدن. يه دختره بود که فکر می کرد کافيه دستشو دراز کنه تا خوشه خوشه ستاره بچينه، اما زير يه سقف بلند بلند گير افتاد. رنگ آسمون هم يادش رفت. يه قصه ی قشنگ بود که قرار بود به دنيا رنگ بپاشه، نارنجی و زرد و سبز، اما صفحه های آخرشو باد کند و با خودش برد. حالا باز ما مونديم و کلاغ بی خونه. |
|
Comments:
Post a Comment
|