آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 19, 2004
برگشتم صاف زل زدم تو چشام
بعد يه آدمه رو ديدم که غذا فاسده رو گذاشته تو يخچال، واسه اين که بوش نپيچه تو خونه! بعد خودمو که بو کردم ديدم بوی همون يخچاله رو می دم. × تو اين لوپه زياد نمی مونم.. اما خوب خلاصه بايد اين خود درگيری هامم يه خورده ته نشين بشن آخرش، بعد! × از دی شب تا حالا همه ش ياد فيلم ليلا م. ياد تناقض حس درونی ليلا با رفتارش و ياد پايان فيلم. × يه حرفی شنيدم که گير کرده تو کله م. گفت: حتا اگه يه نفر هم من رو به خاطر خودم -فقط به خاطر خودم- دوست می داشت زندگی رو لاجرعه سر می کشيدم. گير کرده بد. × بعدشم اين که به قول بار هستی: دنيا تبديل به اردوگاه کار اجباری شده است. × ها ها، يادم باشه از اردوگاهه که آزاد شدم يه سری به اون اتاق ابراهيم خان بزنم حتمن! (با يه لبخند تا بناگوش باز شده) |
|
Comments:
Post a Comment
|