آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 2, 2004
هاها، اين چندمين باريه که ازم می پرسن اين رفيقت الفی چرا نمی نويسه ديگه، لااقل اون که می نوشت کلی خبردار می شديم ازتون!
خوب اول در همين جا از سرکار خانوم الفی اتکينز رسما تقاضا می کنم جهت رفاه حال بی خبران گرامی دوباره نوشتن رو جزو برنامه شون قرار بدن، اين يک. اما به دوش که فکر می کنم، کلی اندوهگين می شم. به اِنی گيوِن ترزدی هايی که باهاش زندگی می کرديم، به اون رستوران چينيه دم خونه ی ما و پارک قيطريه ی سر ظهر، به اون گوله گوله اشک ريختنا وسط برج آرين عين اين بچه يتيما، به پای زردآلوهای اسکان و کافه عکس رفتنای دوتائيمون، و اووووف به خيلی چيزای ديگه؛ بعد مقايسه می کنم با حالا... هوووم، راستش بدجوری دلم می گيره. بد گم و گور شديم يه هو، نه؟ هر کدوممون قل خورديم افتاديم يه گوشه ی دنيا... پووووف. |
|
Comments:
Post a Comment
|