آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 16, 2004
تو ويژه نامه ی شهريور مجله فيلم، بر اساس نظرخواهی از شصت منتقد فيلم، ليستی منتشر کرده از شخصيت های ماندگار سينمای ايران. و خوب طبق معمول قهرمان های فيلم های مهرجويی بالاترين آمار رو به دست آورده ن. حميد هامون (هامون) نفر اول و مش حسن (گاو) نفر دوم شده ن. از تو ليست بيست نفر برگزيده من اينا رو دوست داشتم: سيد (گوزن ها)، نايی جان (باشو غريبه ی کوچک)، مجيد ظروف چی (سوته دلان)، اميرو (دونده)، سيما رياحی (شوکران)، مش قاسم (دايی جان ناپلئون)، ميم (درخت گلابی)، حاج کاظم (آژانس شيشه ای)، طوبا (زير پوست شهر)، رضا مارمولک (مارمولک)، و ليلا (ليلا).
دو تا مصاحبه ی خوندنی هم داره با خسرو شکيبايی وعزت الله انتظامی برای نقش های هامون و گاو مش حسن. داشتم فکر می کردم که ما، يعنی نسل ما از لحاظ سنی لااقل يک نسل با اين رده ی سنی فاصله داريم، اما علائق و قضاهای فکری مشترک زيادی داريم. حرفاشون رو می فهميم. اون قدر که انگار هم سنيم. در حالی که با نسل بعد از خودمون، يه شکاف عميق فاصله داريم. يه شکاف بزرگ غيرقابل انکار... جوونی ما يه جا اون وسطا گم شد... زودتر از اونی که بايد بزرگ شديم، نه؟ ××××× بخشی از مصاحبه: "لاکردار، اگه بدونی هنوز چه قد دوسِت دارم" ...اين گفت و گو به عشق کسانی انجام شده که غريبه ترينشان کافی ست يک ضرب المثل هامونی بپراند تا صميمی شود و بتواند به آسانی مخ طرفش را بزند، البته اگر او هم اين کاره باشد. برای آن هايی که کافی ست در اولين ديدارشان به هم بگويند: "چه طوری جانور؟" تا بشوند دوست های ده ساله، و کتاب که به هم می دهند اين جمله را چاشنی اش کنند که: "اگه می خوای بسوزی اين رو بخون" ؛ بعد گردن شان را يک وری کنند و بخوانند: "مرا تو بی سببی نيستی، به راستی صلت کدام قصيده ای ای غزل..." ... سپيده زده بود و همه ی وسايل را جمع کرده بودند که يک دفعه گفتم: "وای آقای مهرجويی، جمله ی اصلی را يادم رفت بگويم... لاکردار اگه بدونی هنوز چه قد دوستت دارم..." مهرجويی با تعجب گفت: "آن قدر اسير ايده ی پله شمردن شديم که ايده ی اصلی يادمان رفت." ..... تا چند وقت بعد که درست قبل از شروع فيلم برداری صحنه ی پرت کردن اسلحه با مهرجويی در بيابان قدم می زديم من گفتم: "الان موقعش رسيده که آن جمله را ضبط کنيم." مهرجويی پرسيد: "کدام جمله؟" جواب دادم: "لاکردار،اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." گفت: "آره آره، انگار الان وقتشه." بعد رو کرد به دستيارش و گفت: "امير سيدی، اون جمله را الان می گيريم." سيدی پرسيد: "کدام؟" مهرجويی بلند گفت: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." (بغض می کند) سيدی برگشت طرف صدابردار که می پرسيد چی رو بايد بگيريم. امير داد می زد: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." حالا من و مهرجويی زل زده ايم به اين ميزانسن و رد و بدل شدن اين جمله. صدابردار هم به آسيستانش همين را گفت: "لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." هر دفعه که اين تکرار می شد، مهرجويی رو می کرد به من و می گفت: "شنيدی، اون هم جمله رو کامل گفت." ..... مهرجويی وسط بيابان نشسته بود و می کوبيد روی پايش و می گفت: " ببين دنيا چه قدر قشنگ می شد اگر همه ی آدم ها فرصت می کردند همين يک جمله را به هم بگويند... لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوستت دارم." ××××× پ. ن: " لاکردار، اگه می دونستی هنوز چه قد دوسِت دارم ." |
|
Comments:
Post a Comment
|