آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 4, 2004 من خالق لحظه هام لحظه هايم را می آفرينم رنگشان می زنم و زندگی شان می کنم. نمی مانم اما تقدير من رفتن است هميشه رفتن و نه ماندن. آدم ها اما شريک لحظه هام می شوند آفريده هايم را زندگی می کنند خو می گيرند و دل می سپارند ..... آدم ها نمی دانند تقدير من هميشه رفتن است و نه ماندن ناگزيرم از گريزی هميشگی فرار از لحظه ای که خلق شده بود برای لحظه ای و نه عمری. مانند نسيم می گذرم زندگی شان برای لحظه ای بوی مرا می گيرد من اما محکوم به رفتنم و رفتن محکومم می کند آدم هام تنها می مانند و لا به لای هزار پرسش بی پاسخ و هزار گلايه ی بی جواب نفرينم می کنند نمی دانند سال هاست دچار نفرينی ابدی ام. |
|
Comments:
Post a Comment
|