آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, September 5, 2004
دلم يه مغازه ی عينک آفتابی فروشی می خواد که اولين مغازه ی سر راهم باشه و توش يه عينکی داشته باشه که همون دفه ی اولی که می زنمش عاشقش بشم و سه سوت بخرمش و اصلنم دلم نخواد مغازه های بعدی و عينک های بعدی رو امتحان کنم!
بعد دلم يه مغازه ی شلوار جين فروشی می خواد که هنوزم از اون شلوار جين گشادا که رو پاچه ش از اون جيب گنده هاست داشته باشه و رنگش درست همونی باشه که می خوام و اندازه م باشه و گودی کمر هم نداشته باشه و مجبور هم نباشم قدشو کوتاه کنم و اون قدر دوسش داشته باشم که لااقل تا چند ماه هيچ ويترين شلوار جين داری توجهمو جلب نکنه! بعد دلم يه مغازه ی عطر فروشی می خواد که غير از اکلت و مون بلان، محض رضای خدا يه عطر سرد ديگه هم داشته باشه که عاشق بوش بشم و اصلنم وسوسه نشم که دوباره برم سراغ عطرای گرم! بعد دلم يه مغازه ی نايک فروشی می خواد که از اون کيف پول خاکيا داشته باشه که تمام دورش زيپ داره و اصلنم نگه نسل اون کيفا منقرض شده، بعد چه بهتر که بغلش اون مغازه بوسينيه باشه با همون کيفه که رنگش معطل مونده بود بين سبز تيره و خاکی، همون که بدجوری چشمک می زد اون قديما، اما قبل از اين که بخرمش مُردم يه هو! بعد دلم يه کوله پشتی فروشی می خواد که يه کوله ی خوشگل داشته باشه که اندازه ی کوله سورمه ايه عاشقش بشم. بايد اعتراف کنم در مورد رنگش هيچ ايده ای ندارم! بعد دلم يه مغازه ی لباس زمستونی فروشی می خواد که توش يه پولوور هيجان انگيز داشته باشه، از اون رنگی رنگی های گنده که دماغتو می تونی بکنی تو يقه ش و آستيناشم تا سر انگشتات کش مياد! بعد دلم يه دفتر فروشی می خواد که از اون دفتر کلفتا داشته باشه که جلد چرمی خوش رنگ دارن. از اونا که کاغداش يه رنگ خاصی دارن و بوی نوشتن می دن، بعد جلدشم قفل غير کليد دار رمز دار داشته باشه. يه چيزی تو مايه های اون تقويم جلد قرمزه که شيش سال پيش خريدمش. بعد دلم يه دونه از اون مدادای فابر کاسل می خواد که اتود نيست و تراشيده می شه و چوبيه و بوی چوبش گيجت می کنه. خوب؟ بعدش ديگه حله... آخه نه اين که اون موقع ديگه حتمن تابستون تموم شده و کلی پاييزه و هوا خنک شده و داره بارون مياد، خوب؟ اون وقت پولووره رو با شلوار جينه می پوشم، از اون عطره هم می زنم اون قدر که دستام بوی عطر بگيرن، عينکه رو عوض تل می زنم بالا که موهام نريزن تو صورتم، اون ماگ گنده هه رو که روش الاغ طفلکی داره پر از شير قهوه می کنم چارزانو می شينم رو سنگای سرد رو زمين جلو شومينه که با يه شعله ی آروم روشنه، خوب آخه پنجره ها بازن که خونه بوی بارون بگيره و واسه همين همه جا سرد شده، بعد از تو کوله هه مداد و دفتره رو در ميارم و شروع می کنم به نوشتن و نوشتن و نوشتن. اصلنم به کيف پوله فکر نمی کنم که توش عکس تو نيست... |
|
Comments:
Post a Comment
|