آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 7, 2004
بگذار بی رحم باشم و چشمانم از سختی بدرخشد
راه نيم رفته را اما به تمامی بروم. " ديری با من سخن به درشتی گفته ايد خود آيا تاب ِ تان هست که پاسخی درخور بشنويد؟ رنج از پيچيده گی می بَريد؛ از ابهام و هر آن چه شعر را در نظرگاه ِ شما به زعم ِ شما به معمائی بدل می کند. اما راستی را از آن پيش تر رنج شما از ناتوانائی ی ِ خويش است در قلم رو "دريافتن" که اين جای اگر از "عشق" سخنی می رود عشقی نه از آن گونه است که تان به کار آيد " * حکايت ماست اين: گورکنان ايستاده اند خالی چشمانم را مويه بر جنازه ات انگاشته اند مهيای ريختن خاک اند بر مزار آن چه به تعبيرشان دير زمانی ست به سوگواری نشسته ام می گويم: نمرده.. اين جاست.. با من است.. کنار همين روزها و شب هام می گويند: و قوم مرده پرستی که مائيم! به سوگ نشستن و جامه دراندن بر چنان عزيزی رواست اما وهم زنده بودنش؟ هرگز تلقين مرگ به گوشم می خوانند و نمی دانند چشمانم اگر به غم نشسته نه سوگوار تو که خيس هزار حادثه ست نمی دانند چشمان به راه مانده ام نه در انتظار تو - تو خود اين جايی و با مايی - که چشم به راه معجزتی ست از آن گونه که سزاوار افسانه هاست. " نه تو را برنتراشيده ام از حسرت های خويش " * ***** " دوستت می دارم بی آن که بخواهم ات. سال گَشتگی ست اين که به خود درپيچی ابروار بغُری بی آن که بباری؟ سال گشته گی ست اين که بخواهی ش بی آن که بفشاری اش؟ سال گشته گی ست اين؟ خواستن اش تمنای ِ هر رگ بی آن که در ميان باشد خواهشی حتا؟ نهايت ِ عاشقی ست اين؟ آن وعده ی ديدار ِ در فراسوی ِ پيکرها؟ " * *شاملو |
|
Comments:
Post a Comment
|