آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 2, 2004
غريبه حرف می زند و حرف می زند، من اما ديگر ياد گرفته ام بشنوم و لب از لب باز نکنم.
حرف هايش اما آشناست، به شدت آشنا. راستش را بخواهی به تمامی حرف های توست. و اين می ترساندم. برايم توضيح می دهد، دليل می آورد و همه ی اين ها آشناست، همه را شنيده ام. و از اين همه شباهت و اين همه تفاوت در شگفت می مانم. به حرف های هر دوتان فکر می کنم و فکر می کنم و دوباره سُر می خورم ميان کابوس های بی انتها. ميان کابوس های بی اعتنا به قرص های صورتی و سبز و بی رنگ و هزار رنگ. پشت قضاوت ها گم می شوم و چشم هايم را به روی هرچه تصوير که از من جا مانده، می بندم. کاش می شد تمام عکس ها را سوزاند و از شر آينه ها خلاص شد و در بی تصويری مطلق به سر برد. من از اين قصه می ترسم... سردم می شود، يخ می بندم و کوران سوزنده می خشکاندم... من از برگ خوردن صفحه های اين کتاب هراسانم.. کابوس هايم دوباره بازگشته اند و دلم صدای تبلا می دهد... من تنهام و از تنها ماندن در اين قصه می ترسم... در من چيزی به بار نشسته که می ترساندم. |
|
Comments:
Post a Comment
|