آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, September 9, 2004
wow، عجب فيلمی بود اين Dogville و عجب پايان غير قابل پيش بينی ای! عجب ديالوگای پايانی توپی داشت، و اين نيکول کيدمن عجب بازی ای کرده بود. خوشم مياد ازش زيادتا.
البته ريتم و سبک فيلم از اونائيه که بايد اولشو تحمل کنه آدم. مثل صد سال تنهايی مارکز می مونه. اما ارزش تحمل کردن داره، اساسی. ××××× اين چند روزه قيافه ی يه صحنه ی Big Fish مونده تو کله م. اون جا که آقا خانومه که عاشق هم بودن، حالا ديگه پير شدن کلی. بعد آقاهه وان رو پر آب کرده و توش خوابيده، بعد خانومه مياد لب وان می شينه و حرف می زنن، از اون حرف زدنا که فقط خودشون دوتا حس همديگه رو درک می کنن؛ بعد خانومه که هميشه از اون لبخند عميفا داره با لباس می ره تو وان آقاهه رو بغل می کنه، از اون بغل آرومای سبک... دوستش می داشتم. ××××× ديدی بعضی آدما دستاشون خيلی بزرگه و کلی چيز توش جا می شه؟ بعد اين جور آدما مشتشون هم خيلی بزرگ می شه ديگه. بعد اون وقت نه اين که می گن قلب هر کس اندازه ی مشتشه، پس قلبشونم بزرگ می شه کلی. اون وقت اون آدم با قلب به اون بزرگی، دلش می شه قد يه دريا... من ديدم. ××××× می گم چه قشنگ می شه آدم اسم چار تا دختراشو بذاره باران، دريا، ساحل، صدف. ××××× .undo this hurt u caused when u walked out the door & walked out of my life ××××× نکنه پاييز منم سرطان گرفته باشه؟؟ يه هو دلم شور زد. ××××× تا حالا شده نصف شبی بری خواستگاری؟! ××××× اتفاقی که افتاده اينه: ديگه اصلن خودمو دوست ندارم. |
|
Comments:
Post a Comment
|