آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 10, 2004
جای رنجشی عميق روی صورتم به جا مانده
گريزم نيست هر بار که از آينه رد می شوم به دام تصوير می افتم تلخ و رنج ديده. من سردم است من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد. يه وقتايی هست که داون می شی.. با کله سقوط می کنی به قعر منحنی.. هزار فرسنگ زير محور ايگرگ ها.. بعد اصولن اين جور وقتا هيشکی نيست که دستتو بگيره.. کسی نيست که بفهمه کجای منحنی آويزونی، کجا گير افتادی، کجا داری ميفتی.. خوب خيالی هم نيست.. جای گله ای هم نيست.. اما می دونی چی فرق کرده؟ قبل تر ها اين ريختی که می شدم، هر قدرم که سقوطم دردناک بود، اما هميشه ی هميشه يه چيزی ته ته دلم پر نور و شفاف وجود داشت که گرمم می کرد، بهم اطمينان و آرامش می داد، درونمو پر می کرد از يه موج داغ و يادم مياورد که هر چه قدر همه چی بد و تلخ باشه، هنوز چيزی هست که ارزش زنده موندن داشته باشه، ارزش زندگی، ارزش مبارزه، ارزش انتظار.. هميشه چيزی بود که بهش ايمان داشتم، ايمان مطلق.. اما حالا اون گوشه ی پرنور و شفاف و اطمينان بخش، کم رنگ شده.. کدر شده.. شعله ش داره ته می کشه.. ديگه اون حس خوب مطلق لبخند آور نيست که بهم قدرت و آرامش بده.. حالا وقتی ميفتم پايين، می دونم که تنهای تنهام.. مطلقن تنها.. حالا خوب می دونم ديگه دستی نيست که ته ته دلم مطمئن باشم هر وقت بخوام هست، هر موقع بخوام می تونم روش حساب کنم، مؤمنانه، بی ترديد.. بعد اون وقت می دونی وقتی پات ليز می خوره، چه قدر می ترسی ديگه؟ می دونی ديگه به کلی اعتماد به نفست رو از دست می دی؟ می دونی ديگه هميشه سردته، هيچ وقت هيچی گرمت نمی کنه؟ بعد تازه می دونی که حتا فصل های دنيا هم همه شون می شن عين هم.. همه شون می شن اخمو و بی حوصله و بی اعتنا.. بعد حتا پاييز هم عين اين آدم غريبه ها به روی خودش نمياره که می شناستت و از کنارت رد می شه.. می دونی چه قد درد داره؟ دلم گرفته است دلم گرفته است به ايوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشيده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاريکند چراغ های رابطه تاريکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست. |
|
Comments:
Post a Comment
|