آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, October 17, 2004
هنوزم وقتی صدای اون دعاهه رو می شنوم که اسمای خدا رو پشت سر هم می خونه، می شينم جلوی تلويزيون و خيره می شم به صفحه ش. هنوزم ربنا رو که می شنوم، بی اختيار اشک تو چشمام حلقه می زنه. هنوزم عاشق بوی افطارم. نون بربری داغ و پنير و کره و گردو و چايی شيرين و حلوا و شله زرد و سبزی خوردن و خورش بادمجون. هنوزم موقع افطار چشامو می بندم و دعا می کنم آرزوم برآورده شه..
دلم از اون خونه ها می خواد که توشون سفره ی افطار دارن، از اون خونه ها که موقع اذون همه به هم می گن قبول باشه، از اون وقتا که مامانه هی بهت اخطار می داد کم نون پنير بخور سير می شی نمی تونی غذا بخوری. دلم سفره افطارای خونه ی قيطريه مون رو می خواد. اون وقتا که بابابزرگ هنوز پيشمون بود و همه ی فاميل جمع می شدن رو ايوون بزرگ خونه ی ما. سماور زغالی با حياط و باغچه های آب پاشی شده و درخت بزرگ خرمالوی ته حياط. دلم از اون خونه ها می خواد که بوی ماه رمضون می دن.. چه قد دلم واسه اون من ی که تو مسجدالنبی موقع گفتن تکبيرة الاحرام اشکاش سرازير می شد و آرزوش اين بود که يه بار ماه رمضون اون جا باشه و دلش می خواست خدا رو ماچ کنه تنگ شده... از کی گم شدم؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|