آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, November 2, 2004
هنوز حوالی سمت چپ سينه ام توده ای کبود دقيقه ای هفتاد هشتاد بار بودنش را اعلام می کند و اين يعنی که تا هست، من هستم و زندگی هست و سايه هست و ابر سياه هست و شانه های من هست که حالا ديگر زير بار اين سايه آن قدرها هم استوار نيست و گاه به گاه می لرزد و ناگاه تر می رود که فرو بپاشد.
حالا روزهاست که توده ی دردناک ديگری همان حوالی به گُل نشسته و آرام آرام پا می گيرد. اين يکی درد را زمزمه می کند هنوز، مانده تا سر بلند کند کنار باقی دردها و زخم ها. باقی همه مُهر است و مِهر؛ و يک نشان، جای زخمی سر به هم آمده که مدت هاست خونابه نمی دهد ديگر. رد پايش اما همچون تار تنيده شده لا به لای پودهای قلب کبود و به هيچ مرهمی التيام پذير نيست. يادگار دوست است آخر، يادگار دوست.. از دوست به يادگار دردی دارم... |
|
Comments:
Post a Comment
|