آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, December 14, 2004
ابی داره می خونه:
زير اين گنبد نيلی زير اين چرخ کبود توی يک صحرای دور يه برج پير و کهنه بود يه روزی زير هجوم وحشی بارون و باد از افق کبوتری تا برج کهنه پر گشود برج تنها سرپناه خستگی ش شد مهربونيش مرهم شکستگی ش شد اما اين حادثه ی برج و کبوتر قصه ی فاجعه ی دل بستگی شد اول قصه مونو تو می دونی تو می دونستی من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی باد و بارون که تموم شد اون پرنده پر کشيد التماس و اشتياقو ته چشم برج نديد عمر بارون عمر خوشبختی برج کهنه بود بعد از اون حتا تو خوابم اون پرنده رو نديد ای پرنده ی من ای مسافر من من همون پوسيده ی تنها نشينم هجرت تو هرچی بود معراج تو بود اما من اسير مرداب زمينم راز پروازو فقط تو می دونی تو می دونستی من نمی تونم برم تو می تونی تو می تونستی ... |
|
Comments:
Post a Comment
|