آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, December 4, 2004
فکر کنم اين حرف از حضرت علی بود که "هميشه يه جوری زندگی کن که انگارهمين فردا داری می ميری".. بعد حالا منم ياد گرفته م جوری زندگی کنم که انگار الانه که باز ابر سياه سر برسه.. خوب راستش اين درس جديده باعث شده يه جورايی سبک باشم، از اون سبکای بی خود، اما به هرحال سبک. بعد اما از اون ور فکر می کنم خنديدن رو به کل فراموش کرده باشم. واسه همين جديدنا سعی می کنم ديگه اصلن ازم عکس نگيرم! چون چشامو که می بينم - همون دو تا تيله ايرانی بی رنگ و مات - يادم ميفته که توی اين سبکيه چه همه خاليه. هيچی از من توش نيست. اصلن منی در کار نيست.
می دونی يه جور حس بلاتکليفی.. بلاتکليفی هم شايد نه.. يه جور حس موقتی بودن دارم همه ش.. ديگه از اون حس ها يا روياهای پايدار و طولانی مدت خبری نيست. هميشه مثل اون مسافريم که خودشه و چمدون کوچيکش، و می دونه هيچ جا، جاش نيست. هيچ جا موندنی نيست. بعد وقتی نسبت به همه چی احساس عدم تعلق داشته باشی، اون حس بيگانگيه، اون حس وصله ی ناجور بودنه دوباره پررنگ می شه. درست که نگاه می کنی می بينی جدی جدی هيچ جا جات نيست. حتا پيش آدم هايی که بهت احتياج دارن، يا دوستت دارن هم جا نداری. ظاهر کلمات رو که بذاری کنار، می بينی پشتشون هيچی نيست. به راحتی می تونی حذف شی و آب هم از آب تکون نخوره. فوقش فقط يه خورده عادت های آدما به هم می خوزه، که اونم بی شک موقتيه. سه سوت عادت های جديد هر جای خالی ای رو پر می کنن. بعد اون وقت مثل اون بادکنکه می شی که با يه نخ به آنتن رو پشت بوم بسته شده بود، صرفن برای اين که باشه، يا می بايست باشه، يا خوب است که باشد! بعدش اما يه وقتی رسيد که نخه هم که ولش کرد به امان خدا، بادکنکه همون جا سر جاش مونده بود، بی اونکه ديگه کسی بخوادش. Institutionalized شده بود آخه. |
|
Comments:
Post a Comment
|