آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, December 5, 2004
مثل خنگا از راه نرسيده و لباس در نياورده نشستم به Thorn Birds ديدن، درست بعد از سيزده سال!
..... هه، اون موقع عمرن فکرشم نمی کردم دوباره که بعد از يه قرن فيلمو ببينم اين همه حسم نسبت به مگی و رالف متفاوت شده باشه... ..... يه جاهايی شو يه جورای ديگه ای دوست داشتم.. اون جزيره هه تو سی دی پنجم بود.. اون جا که ساعته رو برگردوند از ترس اين که چشم رالف بهش بيفته.. اون خدافظی آخرشون، اون جا که می دونست رالف می ره، ترکش می کنه.. اون جا که دين به دنيا مياد و تو نگاه مگی زندگی موج می زنه و فی تا ته نگاهشو می خونه.. حرفای مگی و مامانش، اون سردی و بی رحمی ای که تو هردوشون موج می زنه، و در عين حال بهتر از هر کس ديگه ای همديگه رو می فهمن.. اون جا که تو اصطبل، مگی دين و رالف رو با هم بغل می کنه، سه تايی شون همديگه رو در آغوش می کشن، فکر کنم مگی اون موقع پر بود از خوشبختی.. حس عميق خوشبختی با عمر کوتاه.. اون جا رو هم دوست داشتم که توی قبرستون، وقتی رالف می فهمه دين پسر خودش بوده و از شدت گريه و استيصال به زانو در مياد، دستشو به طرف مگی دراز می کنه، اما مگی می گه "بيچاره رالف".. و می ره.. و همين طور اون جا که مگی به جاستين می گه: تو خوشبختی، چون عشق مردی رو داری که هرگز قلبت رو نخواهد شکست.. و آخرتر از همه هم حرفای رالف رو.. قبل از اين که کنار مگی بميره..... سخن از پرنده ای ست افسانه ای که در تمام زندگيش تنها يک بار می خواند. آوايی دل نشين و بی همتا. از آن لحظه که آشيانه را ترک می کند در جستجوی درختی ست با شاخه های پر خار و تا يافتن از تلاش باز نمی ماند. آن گاه با آوايی جادويی از لا به لای شاخه های وحشی درخت پر می کشد، اوج می گيرد، و بر بلندترين و تيزترين خار تن به تصليب می سپارد. در لحظه ی واپسين با آوايی دل انگيزتر از بلبل از احتضارش فراتر می رود. آوايی دل انگيز که زندگی بهای آن است. چنين است که جهان از حرکت باز می ايستد تا گوش فرا دهد و خداوند نيز در آسمان مسرور است، چرا که خوب ترين همواره به بهای دردی جانکاه به دست می آيد... يا لااقل افسانه چنين می گويد. |
|
Comments:
Post a Comment
|