آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Sunday, January 30, 2005
از خود تولده که بگذريم، هدايايی که امسال گرفتم غيرمنتظره ترين و هيجان انگيزترين هدايای تمام عمرم بودن. بعد حالا هنوز هی مشعوفم همه ش.
البته يه جورای بدی هم هستا، اين وبلاگه عوض وبلاگ بيشتر شبيه شده به غول چراغ جادو! هرچی توش آرزو می کنی برآورده می شه! بعد من احساس ضايعيت می کنم هی! چند شب پيشا داشتم از جلوی يه مغازه هه رد می شدم که از اين چيز ميزای مثل قديما داره، بعد توش يه ساعت گنده ی گنده ی هيجان انگيز بود، به چه خوشگلی. از اون ساعتا که حبه ی انگور رفته بود توش قايم شده بود. از اون چوب براق های تيره ی خوش رنگ. هوووم، خلاصه کلی جيگر بود. بعد همون موقع اومدم يه چيزی بنويسم که توش اون ساعته هم بود، بعد يادم افتاد نه که اين جا غول چراغ جادوه، پس فردا ساعته هم برآورده می شه، ديگه اون وقت موجود به اون گندگی رو هيچ جا نمی تونم قايمش کنم که! اينه که بی خيال نوشتن شدم و تصميم گرفتم ديگه در مورد چيزايی که دوست می دارم اين جوری کوزت وار حرف نزنم! اما کار سختيه آخه! بعد حالا الان فقط سه تا کار مونده که بخوام انجامشون بدم ديگه! بقيه ی دريمزهام کام ترو شده ن عجالتن! يکی اون معجزه هه، يکی خونه فرمانيه هه، يکيم ياد گرفتن ويولن.. پ. ن: به خدا ساعته رو لازم ندارم، قسم می خورم خيلی جدی!! ××× تا همين چند وقت پيشا هر کدوم از اين شعله ها می تونستن تا يه عالمه وقت داغم کنن، اما الان با يه عالمه شون فقط ولرم می شم.. بد بزرگ شدم يه هو، بد.. ××× جديدنا، مخصوصن تو اين هجوم مهمون ها و مهمونی رفتن ها، به شدت احساس می کنم يه دماغ گنده م که بايد عملم کنن! دچار خود - وصله ی ناهمگون - بينی شدم، بد! تا سه چار ساعت می تونم آدم قابل معاشرتی باشم، اما بيشتر از اون رسمن اکسپاير می شم و آدم ها حوصله م رو سر می برن. به نظرم کسل کننده و چيپ و مبتذل ميان . احساس می کنم دنيای من چه قد با همه ی اونا متفاوته، قد يه دره ی عميق و وسيع بينمون فاصله ست. زبونشونو نمی فهمم، اونا هم هيچی از حرفام سر در نميارن. بعد داشتم فکر می کردم اين حسه الزامن منحصر به مهمونی ها نيست. اصولن چند تا آدم دور و برم هستن که بتونم يا بخوام در طولانی مدت باهاشون باشم؟ ديدی وقتی آدم می خواد بره شمال، دنبال يه اکيپ خوش سفر و جور می گرده که بتونه يه هفته تحملشون کنه، که باهاشون بتونه خوش بگذرونه؟ همه هم می گن شمال رفتن تنهايی مزه نداره اصلن، شمال اکيپی ش خوش می گذره، خوب؟ بعد داشتم فک می کردم از بين اين همه آدم، حالا اين همه ی اين همه هم که نه، از بين اين چند نفری که خيلی دوسشون دارم و برام عزيزن، با کدومشون می تونم برم يه مسافرت طولانی بدون اين که خسته بشم، بدون اين که حوصله م سر بره، بدون اين که کلافه بشم؟ بعد ديدم اصلن از اون سواله که بگذريم، کدومشون ممکنه بتونن برای يه مدت منو تحمل کنن، حوصله شون از دستم سر نره، کلافه شون نکنم! چون تبديل به آدمی شده م که عملن بيشتر از دو سه ساعت قابل تحمل نيستم. پورت های ارتباطی م هم به حداقل رسيده ن، هم سه سوت تايم اوت می شن. بعد ديگه ارتباط داشتن با هر آدم ديگه ای برام سخت می شه. حرف زدن، توضيح دادن، فهميدن و فهمونده شدن هر کدومشون تبديل می شن به يه ديزستر. بعد راستش جوابه همچين يه نمه نااميد کننده بود، بد! حالا خود خود جوابه هم نه ها، اما اشتراک مجموعه جواب دو سوال بالا، چرا راستش!! |
|
Comments:
Post a Comment
|