آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, March 28, 2005
من چقد تنهامه که پس
از اون تنها ها که تيره ی پشتت يخ می کنه از سرما که ته دلت خالی ِ خالی می شه از اون تنها ها که وقتی خاليته و دلت قد يه دنيا تنگه، هر قد فکر می کنی و بالا پايين می کنی می بينی روت نمی شه به هيشکی زنگ بزنی بگی يه خورده پهلوم باش دلم يه کوه می خواد يه کوه واقعنی همين حالا الان ِ الان نه که بخوام جای من بارامو نگه داره ها نه فقط کاقيه بهم بگه می تونم از پسش بر بيام بهم بگه اگه نزديک بود بشکنم اون وايستاده تا سرم داد بزنه نشکن رو پاهای خودت وايستا ... هه خودم می دونم چمه اينا همه ش بهانه گيريه همه ش بدقلقيه چون ديگه مومن نيستم چون شک کرده م چون ته ِ ته ِ دلم ديگه گرم نيست چون ايمانمو گم کرده م .. اوهوممم مشکل همين جاست باقی ش همه بهونه س ... " کاش ایمانم رو از دست نداده بودم . نه؟ " |
|
Comments:
Post a Comment
|