آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 29, 2005
تا وقتی که دارم فکر نمی کنم
خوب زياد بد نيست اما کافيه ذهنه دوباره به کار بيفته تا دوباره پنچه هه گلومو فشار بده و اشکه هجوم بياره تا پشت پلک هام " هی خوب من..." دلم پر می کشه با هر تلنگری و هر صدايی و هر نشونی دلم پر می کشه و می دونم که بايد تاب بيارم و تسليم نشم اما حتا ديگه نمی دونم که درسته يا نه نمی دونم که ارزشش رو داره يا نه به آبی می گم بس که خری وقتی می بينی داره به وضوح از سرش باز می کنتت، بازم کار خودتو می کنی؟ می گه من عشقمو قرار نيست بفروشم که دوست داشتنمم رو هم نيومده م معامله کنم که من تمام دوستش دارم تمام با هر چه که دارم حاضرم همه چيزم رو براش بدم بی چشمداشت به اين که در مقابلش چيزی به دست بيارم يا نه نه من عشقمو نمی فروشم من عشقم رو زندگی می کنم خوب می شناسم اين حس رو خوب می شناسم اين حرف ها رو می شنومشون و پرت می شم به سال های نه خيلی دور می دونم عشق رو معامله نکردن يعنی چی می دونم به تمامی دوست داشتن يعنی چی باز دلم پر می کشه باز سردم می شه و باز چيزی چنگ می زنه و باز اشک تا پشت پلک هام هجوم مياره نه نمی بازم می دونم که نمی بازم اين بار فقط ديگه پشت شيشه عريان نمی شم اين بار پرده ها رو می کشم و صبر می کنم صبر می کنم تا يه روز وقتی که اصلن فکرشم نمی کنم قاصدکه بياد و جوابمو بياره اوهووم اما ديگه نه پشت پنجره بايد پرده رو بکشم اين بار بايد پرده رو بکشم.. |
|
Comments:
Post a Comment
|