آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, April 13, 2005
پرسيدم به خاطر سی دی هاست ديگه؟
گفتی: و سی دی ها. وقتی که زنگ زدی، از ذهنم عبور کرد که ممکنه خودت بياری شون. اما بعد زودی گفتم عمرن. اما اون سکوت و مکث پای آيفون حدسمو به يقين تبديل کرد. هه... حس گسی بود اون لحظه که بايد تصميم می گرفتم چی بگم پای آيفون. اگه کمی قبل تر بود، ممکن بود بگم بفرماييد تو آقای پيتزا دليوری. اما الان... هوممم، نو وی. گفتم وايستا الان ميام پايين. طول حياط رو به کندی رسوندمش دم در. ساکت بودی و قيافه ت خوب نبود. يه جوری که انگار از اون وقتای سردرد دارت باشه. رنگت تيره شده بود و نگاهت سنگين بود. گفتم از کی تا حالا آژانس شدی؟ گفتی امسال سال تغييرات بزرگه ديگه، گفته بودم که. ..... بد بود همه چی. بد و سرد. می دونم که تلخ بودم و بی رحم. اما... وايستادم تا از پيچ کوچه بگذری.. نه، حتا تا اون موقع هم وای نستادم.. فقط اون قد ديدم که داری می ری ته کوچه.. بعد درو بستمو و تکيه دادم بهش و .. ..... سی دی ها، اون نواره، اون کيف کاغذيه، کتابا.. ..... کتابه رو ورق می زنم.. يادمه گفته بودی خوشم مياد ازش حتمن.. آره، خيلی شبيه منه.. اما تلخه ورق زدنش، تلخ.. ..... نه گريمه، نه بغضمه، نه دلتنگمه، نه غمگينمه.. نه هيچی ديگه.. يه حجم خاليه اين دفعه.. با دفه ی قبل خيلی فرق داره، خيلی.. اين بار همه شون می رسن به يه نقطه ی کور، به يه جا که فعلن خواب رفته و حتا اگه سوزن هم بزنی بهش، دردو حس نمی کنی.. |
|
Comments:
Post a Comment
|