آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, April 4, 2005
... عرض مي كردم، آدمها دو دسته اند: اول آنكه زير باران مي روند و مريض مي شوند ... دوم آنكه مريض نمي شوند ... شما از دسته ي اول هستيد و اين نهايت ِ ... نهايت ِ ... نمي دانيم نهايت چيست .... آخر شما نهايت همه ي چيزهاي خوبيد و نه negative ... ( مي خواستم بنويسم منفي، اما استفاده از كلمه ي منفي در برابر پيامبرها چندان جالب نيست، لذا از واژه ي اوريجينال آن استفاده كردم ) ...
مي دانيد! نظر اينجانب بر اين است كه حال كه از هم قدر اقيانوسي دوريم، شما با آن موهايي كه هر روز بلند تر مي شود ( به قدري كه امروز بسته بوديدشان! ) زير باران نرويد، و اگر مي رويد ، با خود چتر ببريد ... هرچند كه مي گوييد از چتر دل خوشي نداريد ( واژه ي تنفر عطف به ماسبق حذف شد ) ... اما اين رسمش نيست كه شما همين جوري مريض شويد ... بايد وقتي مريض شويد كه من باشم ... كه بغلتان كنم و از زير بارون ببرمتان و بگذارمتان در تختخواب تا استراحت كنيد .. آنهم مبسوط ... تا برايتان سوپ بپزم و راه به راه قربان صدقه تان بروم و لوستان كنم (بوستان نيز به هكذا!) ... تا اگر استخوان درد داشتيد، محكم بغلتان كنم تا نفهميد استخوان دردتان از بغل كردن من است يا از سرما خوردگي .. قول مي دهم آن موقع آنقدر خوش بگذرد كه زبانم لال تصميم بگيريد هر از چند گاهي مريض شويد ... اما خوب چه باك! ... من پيشتان هستم و نزديك و مواظب، نه يك اقيانوس دور و نگران ... ببخشيد كه بين حرفهايم وقفه افتاد ( آخر داشتم جواب تلفن را مي دادم ) ... كجا بوديم؟ .. آهان! ... آدمها دو دسته اند ... دسته ي اول انكه با گذشته هايشان زندگي مي كنند، دسته ي دوم آنكه با حال زندگي مي كنند و دسته سوم ( قرار بود دو دسته باشند، نمي دانم چرا شدند سه تا ) آنكه با آينده زندگي مي كنند ... مي دانيد من هيچ وقت دسته اولي نبودم ... معمولا از سومين گروه بودم ( كه آخر نفهميديم، مگر قرار بر دو دسته نبود؟ ) ... چون از دسته ي اول نيستم نه اسمها يادم مي ماند، نه تاريخها، نه قيافه ها و نه خاطرات ... شايد به همين خاطر است كه دوربين عكاسي برايم پديده ي بسيار جالبي ست ... اما آن روزها اگر تاريخش يادم نباشد، اما لحظه لحظه ي آن دو روز يادم است ... آن هم بدون دوربين عكاسي ... آهان! فهميدم چرا قرار بر دو دسته بود، چون اين روزها من شده ام ملغمه اي از دسته ي اول و سوم ... در روز، دو روز گذشته و هزار روز نيامده را زندگي مي كنم ... و منتظر آن روزي نشستم كه ديگر با حال، حال كنيم ! ... آن هم دو نفري ... دنياي جالبي ست رفيق جان ... دنيايي كه در آن آدمها دو دسته اند: دسته ي اول تويي و دسته ي دوم بقيه .. .پ.ن: راستي مي خواستم بگويم كه خيلي دوستتان دارم بانو ... اما ديگر دير شد، چون نامه را پست كرده بودم! دون کيشوت |
|
Comments:
Post a Comment
|