آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Thursday, April 21, 2005
جالبه!
امسال انگار کل تيله ها تبديل شدن به نارنجک! به سلامتی همه زدن تو کار انفجار، اونم خيلی شيک و ريلکس! هه! راستش از اين که ديدم امروز تو هم يه جورايی به همون جايی رسيدی که من رسيدم، تعجب کردم خوب اولش اين که دلم نمی خواست بعدشم فکر می کردم بايد برات سخت تر از اين حرفا باشه نگرانت هم بودم زياد هی ياد پارسال ميفتادم، وقتايی که می خواستی در موردش حرف بزنی اما حالا می ديدم نه انگار اوضاع خيلی فرق کرده اما از اون طرف هم اگه واقعنی واقعنی اين همه حست شبيه حس من باشه می تونم حدس بزنم اون ته ته دلت چی می گذره سعی می کنی چيزهايی رو که داری می بينی باور کنی به خودت بقبولونی که همين جوريه که هست اما.. هميشه يه اما ته دلت هست يه امای لعنتی که ته دلت تا هميشه می مونه و خوب می دونم هم که اين حسه حس فرساينده ايه کاری رو می کنی که دلت نمی خواد، اما شواهد و قرائن و شرايط و منطق و غرور و هزار چيز ديگه حکم می کنن که بايد اينه که ديگه ترديدها رو کنار می ذاری و عزمتو جزم می کنی و از قضا خيلی هم خونسرد و آروم و بی رحمی بعد که تموم می شه، خيال می کنی که حتا سخت هم نبود دل تنگی هست، اما نه به سختی قبل بعد شگفت زده می شی از اين که چی تو رو به اين جا رسونده تويی که همون آدم سال قبل و سال قبل تری چی؟ ها می بينی که خسته ای اون قدر خسته که ديگه تاب خم تر شدن نداری می بينی اگه اين همه صبر کردی و سختی ها رو تاب آوردی و خيلی چيزها رو به جان خريدی در نهايت نتيجه ش همونی بوده که ديدی و اون برات بس نبوده کافی نبوده اقناعت نکرده پس ديگه شايد چيزی بيش از اين نباشه پس بقيه ش رو می ذاری به حساب تعلل حالا گيرم به هر اسم و بهانه ای بعد يه هو ادامه دادنش برات سخت می شه ديگه نمی تونی خسته تر بشی از اينی که هستی اينه که دست نگه می داری و قطار می ايسته حالا باز هم منتظر يک عکس العملی يک حرکت حرکت آخر که شايد تمام اين حس ها زاده ی خيال تو بوده منتظری تا ببينی چه جوری بدرقه می شی و گمونم همين حرف آخر بس تر از تمام حس ها و خيال ها و گمان ها و وهم ها و اتفاق ها باشه حالا اين جا ديگه به وضوح فرصت باقی مونده رو به رخ می کشی که های در کار رفتنم ها بعد نگاه می کنی به دستی که تکون می خوره نه به قصد نگاه داشتنت که به نشان بدرقه و همين کافيه تا رها کنی و بری و دور شی بی خيال لحظه ای درنگ حتا بی فکر بازگشت بی حس بی وزن ... نمی دونم زمان چه بر سر اين حس ها خواهد آورد اما می دونم خراش هايی هست که جاشون تا هميشه می مونه شايد با گذر زمان ديگه درد نداشته باشه ديگه جراحتش سر باز نکنه اما می مونه ... |
|
Comments:
Post a Comment
|