آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 23, 2005
صبح بی هنگام آوار می شود پشت پلک هايم که حالا از خستگی روی هم مانده اند
بی هوا چشم باز می کنم و به عادت هر روز اين سال ها تو را سلام می گويم بعد يادم می آيد که حالا باز اردی بهشت است و به طعنه می گويم هه، سلام هم حتا سلامتی نمياره آبجی، بيدار شو با هم بريم آفتاب يله کرده تا پشت ميز صبحانه کارد را داخل عسل می چرخانم و دلم پر می کشد تا هوای تو " هر روز حتمن عسل بخوريا " حالا هنوز هم هرروز عسل می خورم و هنوز هم صدايی بر شانه ام دست می سايد و هنوز جايی چيزی بی حس است و کند است و سنگين است و خالی ست.. |
|
Comments:
Post a Comment
|