آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, April 26, 2005
زنده گی به گاه مرده گی
تنفر من از مرد کوچکی که رویاهای مرا میبرد ژنتیکی نیست. زنان بی اجازهای مثل من اجازه ندارند از کسی متنفر باشند. همچنان که اجازهی عشق ورزی را هم ندارند. تمام این کلمات در قاموس زنان بیاجازه فقط یک معنی میدهد. تمرد. و همین کلمه باعث اشتباه من شد. چون من هم مانند همهی مردم عادی فکر کردم تمرد فقط همان یک معنی را _که همهی ما می دانیم_ دارد و فراموش کردم که من زن بیاجازهام و در لغتنامه ی زنان بیاجازه تمرد کردن معانی مختلفی دارد. مصدریست که مفعولهای متعدد میپذیرد. اصلا کلمه ی تمرد میتواند گاهی در معانی بیاید که در دنیای زنان و مردانی که بیاجازه نیستند اصلا این معنی را نمیدهد. مثلا میشود گاهی معنی سرپیچی از زندهگی یا همان مردن را داشته باشد. گاهی معنی له شدن را بدهد. من حتا معانی از کلمه ی تمرد سراغ دارم که به زبان اجازهداران می شود مانند ماهی که از آب بیرون بیفتد و هی دهانش را باز و بسته کند به هوای آب و یک نفر ناگهان دمش را با ساطور تکه کند. حالا اگر می پرسی چرا تمام لغتهای قاموس نامهی زنان بی اجازه فقط همین یک معنی را دارد، یکی از دلایلش این است که زنان بی اجازه همیشه محدودند و بسیار از فقر فضایی رنج میبرند. از نظر من فقط دوچیز در دنیا هست که ارزش فکر کردن را دارد، یکی نفرت داشتن و دیگری عشق ورزیدن. دلیل هیچکس را هم در رد حرف هایم نمیپذیرم. آنقدر سوفیست شدهام که همهی آدمها بهاضافهی جناب پروتوگوراس را ته جیبم بگذارم. من لغت نامهی بیاجازهگیام را باز کردم و دیدم در معنای کلمهی نفرت نوشته شده تمرد. خندیدم، انگشت وسط دستم را بهطرف کلمهی تمرد نشانه گرفتم و با همه ی وجودم نفرت ورزیدم. نفرت از مرد کوچکی که رویاهایم را برد. زن حقیر بیچاکدهنی که سر نکبتش را درون خانهی امن من آورد و هوار کرد. هرمافرودیت احمقی که اثر انگشتان کثیفش روی لباس من ماند. اما مسئلهی مهم این است که نفرت زن بیاجازهای مثل من بعد از مدتی تبدیل به بیتفاوتی میشود و اصلا از همین زمان است که واژهی تمرد در آن معنایی که بااجازهگان از آن میشناسند ظاهر میشود. بنابراین حس نفرت نمیتواند زنان بیاجازه را له کند، مرده کند و یا آنها را به ماهیهای موصوف در بالا تبدیل کند. اشتباه من دقیقا از همینجا شروع شد. من دوباره لغتنامهی بیاجازهگیام را باز کردم و معنی عشق را دیدم. همان کلمهی تمرد. و دوباره همان انگشت میانه و همان تلاش برای عشق ورزیدن آن هم در نهایت. با همهی وجود. و من چهقدر دیر فهمیدم که تمرد در اینجا تنها آن معنی دنیای اجازهداران را نمیدهد. که چندین معنی دارد. که یعنی له شدن، مردن، یعنی مثل ماهی که از آب بیرون بیفتد و دهانش را به امید آب باز و بسته کند و ناگهان یک ساطور بزرگ دمش را قطع کند و خون، خون سرخ و داغ شتک بزند روی تمام تصوبرهایی که دور و برش چیده و پر کند فضای محدود اطرافش را و کم کم کم کم در خون خودش خفه شود. و چقدر دیر فهمیدم که عشق زنان بیاجازه حد وسط ندارد و فقط نهایت است و بس. من قبل از اینکه وقت آن برسد و ساطور به هوای دم زرین نازنیم بلند شود خودم دمم را میجوم و ذره ذره میخورم. میخواهم یکبار هم که شده واژهی تمرد را ــ به هر معنی کوفتی که دوست داری فرض کن ــ عینیت ببخشم. احتمالا يادم ميرود هر از چند گاهي، که آرام ميشوم و اندکي شاد و نگاهم يک رنگي ميشود بين سبز و بنفش که يعني اميدواري مشروط. حتما يادم ميرود وگرنه وقتي تمام عمرم پر است فضاهاي محدود سياه رنگ مجهول، زر و زر خنديدن و يا اينطور دلبرانه روبان صورتي به بافتهي گيسو زدن و خط چشم سپيد و شلوار کوتاه سبز با بلوز همرنگ و عطر زدن، ان هم گودلايف چه معني ميدهد؟ پاسکال ميگويد: تاريکي ابدي ان فضاهاي بيکران مرا به وحشت مياندازد. من به اين گفته ميخندم . از همان خندههايي که مخصوص آدمهاييست که تا مغز استخوان غمگينند. اگر چيزي باشد که بيکران باشد، بيکران در حقيقت و نه در خيال محدود، انوقت ترس اصلا بيمعنا ميشود. اطراف من پر است از فضاهاي محدود، آنقدر محدود که همه اضافات خود را بريدهاند. من فقط می خواستم آن طور که در عمق وجودم حس می کنم زنده گی کنم. چرا این کار این قدر سخت بود؟ هرمان هسه در کتاب مقدس بیاجازهگان آمده است: در آن زمان که حفرهی بزرگ و مکندهی عشق در کنار تو سر باز کرد، پس بههوش باش که اگر فرو روی دیگر نخواهی رست در کتاب مقدس بیاجازهگان آمده است آن زمان که دیوارهای حریم تو نازک است و در پس دیوار گوشهاییست پنهان که آزادی تو را چوب میزنند، پس هیهات که عاشق شوی و بگویی دوستت دارم را. از يادداشت های زن بی اجازه |
|
Comments:
Post a Comment
|