آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 30, 2005
صميميت؟
آره.. صميميت.. صميميتی که پا به سن گذاشته که راحته.. نسبتن راحته اما سنگينيه هست.. يه سايه ی سنگين يه حس گس که مدام تو گوشت تکرار می کنه: نبايد ... شايد زمان لازم داشته باشه.. شايد حتا زمان هم درستش نکنه نمی دونم .. اما می دونم اون حسی که بايد باشه، نيست اون سبکيه، اون راحتيه، اون ول کردن خودت به دست جريانی که ببرتت.. اون نيست .. و از اون گذشته هنوز مرزی هست که نمی خوای ازش رد شی که نمی خوای تجربه ش کنی .. چيزی در من گم شده انگار کلافی باشم درهم تنيده دنبال نشانی آشنا از چيزی که بايد جايی همين حوالی باشد، اما نيست نيست و نمی شود بی بودنش راهی شد ... گمانم راه زيادی مانده تا بودنش اگر راهی در کار باشد.. با تمام اين ها صميميتی هست که پا به سن گذاشته صميميتی دوست داشتنی.. |
|
Comments:
Post a Comment
|