آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 23, 2005
مامی زنگ می زنه قضيه ی تلفن رو پيگيری کنه
دلم می خواست يادش نمونده باشه بهش می گم پيگيری می کنم خوشحال می شه و قطع می کنه من اما می مونم چيکار کنم دستم به تلفن نميره " يادت باشه اون آقاهه رو تو شاهزاده و گدا، انی تايم، انی پليس.. " من اما مرددم صدای خوشحال مامان مياد تو کله م ... شت ... ميام آفلايناتو می بينم اسممو می بينم ... هی سعی می کنم يه راه حل ديگه پيدا کنم اما صدای مامان نمی ذاره ... اوکی انی تايم، انی پليس ... بد موقعيه الان درست وقتيه که خيلی از مشکلات من می تونست با وجود تو حل شه دقيقن راه حل هشتاد درصدشون پيش تو بود بقيه شونم با صرف بودنت کم رنگ تر می شدن بی شک يه عمر به عنوان شخص ثالث راجع به همين چيزهايی حرف می زديم که حالا برای من اتفاق افتاده و درست تو همين موقع، نيستی ... با اکراه از تبصره ی شاهزاده و گدا استفاده می کنم به مامان خبر می دم که درست می شه مامان خوشحاله باز هم من اما حس خوبی ندارم هيچ حس خوبی ندارم ... نمی دونم چرا ياد حرفای اون آقا تلفنيه ی پارسال افتادم نمی دونم چرا فکر می کنم دوباره داره يه قصه تکرار می شه حالا گيرم که جا و نقش آدماش فرق کنه بعد فکر می کنم که قانون کارماست همه ی اينا بعد می بينم طبق کانون کارما کليه ی حوادث اين دو سال رو من باعث شدم بعد اما نمی دونم آيا تو اين قانون قضيه ای هم هست که بگه عواقب کارهای شما تا شعاع يک کيلومتری تون رو هم دچار می کنه ، يا نه! ... اگه مامان می دونست، چی می گفت يعنی؟ |
|
Comments:
Post a Comment
|