آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Friday, April 29, 2005
مامی زنگ زده
بهتره صداش حرفای اون روزم کار خودشو کرده می گه برای فردا قرار گذاشته خوشحالم داره می شه همون مامانی که تو بدترين شرايط هم خودشو جمع و جور می کنه و بالاخره اوضاع رو يه جوری سر و سامون می ده خوشحالم که حرفام نخوردن تو ديوار خوشحالم که آروم تر و قوی تره اين وسط حالا دلم شور خواهر کوچيکه رو می زنه داره خيلی چيزا رو می ريزه تو خودش و من اصلن دلم نمی خواد که به سرنوشت من دچار بشه پسرک رو درک می کنم اما از اين که داره دست و پا می زنه بدم مياد از آويزون شدنش بدم مياد بايد می فهميد که خودشو بکشه کنار و ساکت بمونه سعيشم کرد اما نتونست تا يه جايی موفق شد، اما نه بيشتر و حالا اين آويزون شدنش حرصمو در مياره از اين که نمی تونه بفهمه که نمی خوانش بدم مياد مامان می گه اومده پيشم باهام حرف زده حتا سوال نمی کنم چی گفته و چی شنيده فقط دوباره چراغ خطرام روشن می شن ياد ده دوازده سال پيش ميفتم هيچ خاطره ی خوشی از مردای عاشقی که دست به دامن مامان آدم می شن ندارم از تمام اين گزاره های آشنايی که دارن تکرار می شن بدم مياد چرا آخه نمی فهميم که بابا، عاشقی با آويزونيَت فرق می کنه اگه عاشقی اگه راس می گی که عاشقی پس بايد رضای معشوق رو به دل خودت ترجيح بدی پس بايد حرف اون برات حجت باشه که پس وقتی می خواد عقب وايستی عقب وايستا فکر نکن که هر چی بيشتر سماجت کنی يعنی که عاشق تری نه برعکس، يعنی که خودخواه تری يعنی که بلد نيستی عاشقی کنی يعنی که دچار توهم عشقی جان من نه خود عشق |
|
Comments:
Post a Comment
|