آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, April 23, 2005
هر بار که صداشو می شنوم
تمام تنم می لرزه وقتی رو اون صفحه ی لعنتی call 1 ميفته انگار همه چی مثل اسلايد مياد جلو چشام دوباره از ترس يخ می زنم دوباره همه ی حواس ام رو جمع می کنم تا خودم رو عادی نشون بدم بعد اما می دونم دوباره نشونه ی چيه می دونم اين کال وان های بی گاه رو چه حسابه بعد باز ياد پارسال ميفتم و يخ می کنم شب شده دوباره صداهه مياد می دونم چه قدر دوسم داره می دونم هيشکی تا حالا اين جوری منو دوست نداشته اما نمی دونه که تنها کسی بوده که من رو به مرز جنون رسونده حرف می زنه و حرف می زنه و سعی می کنم کلماتش رو تفسير نکنم اما آخرش طاقتم طاق می شه و بغضم می ترکه می دونم اين بغضه مال امروز نيست مال حالا نيست می دونم بغض تمام اين دو هفته ست تمام اين مدتی که همه ش همه چيو قورت دادم و به روی خودم نياوردم اما حالا دوباره با يک اشاره سرريز کردم همه هاج و واج می مونن که چی شده ديگه تلاش نمی کنم تا بغضم رو و صدام رو و اشک هام رو کنترل کنم همه چيز رو رها می کنم، نگاه ها و سوال ها رو هم ..... فشاره زياده سعی می کنم بهش دامن نزنم اما زياده ... بعد می گم بی خيال بابا به راحتی می تونست خيلی بدتر از اينا هم باشه باز داری اگزجره می کنی که اما وقتی به صداهه فکر می کنم و به دو سه هفته ی ديگه بی اختيار سردم می شه ... قلبه باز داره گرومب گرومب صدا می ده از اون صداهای بد . |
|
Comments:
Post a Comment
|