آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, June 20, 2005
شب که میشه
خسته میشم از همه ی خودم نبودنم بازی تموم میشه خودم میشم، خود ِ آرومم همونی که ممکنه یه عالمه ساعت تو تاریکی بشینه و تکیه بده به بالیشش و با خودش فک کنه، به نور شمع نارنجی گردش نگاه کنه و تو شعله ش خیال بسازه و رویا ببینه و گم بشه شب که میشه دلم تخت بزرگ میخواد با پرده های آبی که از چهارطرفش باز باشن با ملافه های آبی و لحاف آبی و دو تا بالش آبی، ساده، آبی روشن، بدون طرح، همه شونم سرد و خنک شب که میشه، بازی که تموم میشه، خودم که میشم دلم فک کنم یکیو میخواد شب که میشه، هوم، شاید یه جورایی دلم برای همه تنگ میشه، دلم میخواد ببینمشون، بگم بهشون که من اینم، خودم اینه، اونی که دیدی نیست، و چه خوبه که شب که میشه هیشکی منو نمی بینه و نمی فهمه که من چی ام و کی ام شب که میشه دلم میخواد ببینمت، از پشت چشمای بسته م، که می خندی و آروم دست میکشی روی موهام بازی که تموم میشه دلم دزد میخواد که منو بدزده و ببره یه جای دوری و هیچوقتی بهم نگه که اینجایی که منو آورده کجاست که هیچوقتی از دستش فرار نکنم و بمونم برای همیشه خسته که میشم دلم همه ی فکرا و خیالا و رویاها و قصه هامو واقعی میخواد خسته که میشم دلم خیلی میخواد که نباشم دلم خیلی میخواد که گریه کن مدلم خیلی میخواد که اشکام آروم بچکه پایین و هق هق نداشته باشه صدای گریه مو هیچکی نفهمه که یکی یه گوشه ای تنهایی تو نور یه شمعی اشکاش چیک چیک میچکه پایین شب که میشه دلم نمیخواد که هیچوقتی صبح شه، یا هیچوقتی برای من صبح شه، ولی همیشه هم تا الآن صبح شده شب که میشه دلم قصه میخواد قبل خوابم، نه که از تو کتاب بخونم، نه که خودم از توی خودم برای خودم تعریف کنم، یه قصه ای که یکی بیرون من، با صدای خودش برام بگه، آروم، یه قصه ای که اولش یکی بود یکی نبود باشه و آخرش کلاغه به خونه ش نرسید، یه قصه ای که اونقدر طولانی باشه که من وسطاش خوابم برده باشه و نفهمم که آخرش بالاخره گفت کلاغه به خونه ش نرسید یا اینکه بالا رفتیم دوغ بود پایین اومدیم ماست بود قصه ی ما راست بود شب که میشه دلم بغل میخواد، بغل ِ خالی، بغل ِ نرم، یه بغلی که بدونم فقط مال خودمه و هیشکی دیگه را توش راه نمیده، مهم نیست که قبلنا هزار نفرو توش راه داده یا نه، مهمش اینه که دیگه فقط مال من باشه تا همیشه، میدونی؟ دلم میخواد منو گم کنه تو بغلش و من فقط تاریکی ببینم، تاریکیه خالی و مطلق، تاریکیه گرم و امن، با صدای قلب و رگ گردن، با بوی خودش، یعنی نه بوی عطرش ها، بوی خودش، بوی تنش، بوی توی بالشش، بعد هیچی نگم و فقط محکم بگیرمش که در نره اگه من خوابم برد، اونم همونجوری بگیره بخوابه تا وقتی من بیدار شم، یا که اونقدر منو نگاه کنه تا صبح شه و من از خواب پاشم و بگم سلام، اونم باید بگه سلام به روی ماه ِ نشسته ت شب که میشه تنها میشم، می دونی؟ تنها که میشم هوم نمیگم |
|
Comments:
Post a Comment
|