آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 17, 2005
دور نشو ازمن
ببین اشکهایم را . خانه های ما خود به خود از دورند از هم . مرزهای طویل بین ماست . قانون های سیاه ِ نانوشته – هنوز – بر دست و پای ما پیچیده اند . دور نشو از من ببین لرزش ِ دستم را . حتی روی درخت برگ ها خود به خود در نمی آیند . من چگونه تو را پیدا خواهم کرد در شهری که تمام راه هایش خود به خود به گذشته بر می گردند و درون ِ حجره های تاریکی می ریزند ؟ در زمینی که تمام ِ رودهایش خود به خود در مجرای تنگ ِ زیر زمینی پناهنده شده اند ؟ تنها ماهی ها که همیشه در آغوش ِ آب اند با لبخند به دنیا می آیند با لبخند می میرند . ببین اشک هایم را . درخت ِ انار ماه ِ مهر میوه خواهد داد خانه هایی که در آن ها هستیم خیلی از هم دورند . بیا تا انار ِ شیرین دانه کنم و بریزم در کاسه دستت با دست ِ خودم . میوه های مهر خود به خود تنهایی سر ِ شاخه می پوسند . بده دستت را ... شعر از : سیما یاری مرسی زياد دوستم جان |
|
Comments:
Post a Comment
|