آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 24, 2005
چگالی بالايی داشت
امروزو می گم هنوز منگمه ××××× از تلفن دی شب شروع شد يا شايد قبل ترش ميل ديروز ظهر نمی دونم چرا از وقتی اون عکسه رو ديده بودم هی اون ميله، هی اون جمله هه دوباره شروع کرده بود تو سرم چرخيدن بايد اعتراف کنم که ياد رت و بانی هم افتاده بودم هه می دونم مسخره ست اما می مردم اگه نمی گفتمش ... بعد شبش دوباره همون حس دوگانه اومد سراغم همون کانفليکت هميشگی همون کشمکش من ِ فالو يور هارتی با منِ جزمی ِ بايد نبايدی ... برنده ای نداره اين درگيری دائمی تنها ناآرومم می کنه باز فرسوده م می کنه خسته می شم از اين بی تصميمی و ناايستايی م خسته می شم از خواستن چيزی که نبايد ××××× صبح شده پيغامت رو که می بينم باز عذاب وجدانه مياد سراغم فکر می کنم که داری بيشتر از اونی که بايد، انرژی می ذاری واسه اين رابطه مکث می کنم منتظر می مونم تا قبول کنی کنسل کنيم قرارمونو بذاريمش واسه يه وقت ديگه قبول نمی کنی اما اصرار می کنم بی فايده ست .. عاشق اين جور روزهای ساکت بی دغدغه ی کشدارم از معدود روزايی که به تمامی مال منن از معدود روزايی که تا هميشه مال من می مونن - اگه هنوز چيز باارزشی تو اين زندگيه مونده باشه، بی شک همين روزاشه، همين معدود روزهايی که می سازمشون تا هزار روز سرد ديگه، گرم نگهم دارن - .. راه سختيه اونم برای منی که هميشه حرف زدن برام به مراتب سخت تر از نوشتن بوده اما آروم آروم که يخم باز می شه، سوال هامو می پرسم نگرانی ها، اضطراب ها، ترديد ها، ناباوری ها، خستگی ها و تغييراتمو می گم شروع می کنی به حرف زدن امروز حرفات يه جور ديگه ن انگار به دلم می شينن باورشون می کنم لااقل ايمان دارم که هرگز بهم دروغ نگفتی، نمی گی هم و اين خوبم می کنه شنيدن حرفايی که مطمئنم دروغ نيستن، يا حتا مصلحتی هم نيستن خوبم می کنه نه خوب ِ داغ، اما خوب ِ آروم .. پامو از سيم خاردارهام يه قدم می ذارم اين ور تر می ذارم ببينی که دارم بهت اعتماد می کنم می ذارم ببينی که زمان می بره، اما ممکنه که اتفاق بيفته می ذارم اون ممکنه رو ببينی .. وقتی صحبت اون ادبيات کذايی می شه وقتی ازت می پرسم و می بينم تو هم دقيقن همون حس منو داشتی تو هم اولين بارت بوده تو هم کلی سختت بوده هومممم يه جور زيادی خوبم می شه يه جور خيلی زيادی .. بعد خيلی بعد موقع برگشتن کلی حسم عوض شده می دونی دچار حسی ام الان که تمام اين مدت لازمش داشتم دچار اونی که تو جمشيديه اولی پيداش کرده بودم حس اون روز و شب به ياد موندنی اون شبی که يه فصل جديد از زندگی مون شروع شد از زندگی دو نفره مون .. بعد حالا حالا بعد از اين همه فراز و فرود دوباره دارم خودم رو پيدا می کنم اون خودمی رو که دوست دارم خودم ِ تاب آورده ی هزار حادثه ی رنگارنگ رو .. .. يه جور خيلی مخصوصانه ای، شنبه مونه خيلی تا شنبه مونه خيلی ××××× تو بيمارستان اما ديگه خسته و مردد و شکننده و .. نيستم تو بيمارستان می شم دختر بزرگ خانواده تو بيمارستان می رم تو همون جلد قديمی می شم آدمی که می شه روش حساب کرد و می شه کارها رو بهش سپرد و فکر می کنه که همه چيز درست می شه رفتار آقای دربان سی سی يو و اون خونواده ی جنوبی برام کلی جالبن از اين که می دونم چه جوری دلشون رو به دست بيارم که تا آخرش باهام راه بيان لبخندم می شه هاها تو اين زمينه کلی دچار حس خود مامان بزرگ تجربه دار بينی می شم آقاهه ی دربونه هم کلی سنگ تموم می ذاره .. همه چی نسبتن خوب و آروم پيش می ره جز يه چيز که کمه که خوب می دونم چيه که به روم نميارم اما که با خواهر کوچيکه بخش رو می ذاريم رو سرمون باز مامی می خنده که شماها تو سی سی يو هم آدم نمی شين نمی شيم که اشکامون آخه خوب بلديم قايم کنيم ديگه هر دومون در پی يک توافق هرگز به زبون نيومده عاشق اين دخترکم دخترکی که بازی روزگار داره تند تند بزرگش می کنه اما خوب تاب آورده خوب تر از اونی که انتظار داشتم يادم باشه يه روزی که دير نباشه بهش بگم که چه قدر دوستش دارم .. سنگينمه زياد سنگينمه برای اين که از لطف آقای سی سی يو سوء استفاده نکرده باشيم هم ميام بيرون و منتظر دکتر می مونيم صندلی ها رو که ميارن می بينم که نه هنوز آدم های خوب هم هستن اين جا .. تا دکتر بياد، دچار آقای سی سی يو و خونواده ی جنوبی هستم فکر کنم همه شم به اين خاطره که تو اين مدت خيلی از مردم دور بوده م و خيلی تو خودم غرق انی وی دکتر کشف می شه آخرش نگرانی هامونو بهش می گيم می ره و برمی گرده می پرسه اتفاقی افتاده .. انگار آب سرد ريخته باشن رو سرم به خواهر کوچيکه نگاه می کنم در جا می فهمم قضيه از چه قراره که خدا خدا می کردم نباشه که هست اما به رومون نمياريم هيچ کدوممون به دکتر می گم اين بار روحيه ش خوب نبود همه ش مال اونه نگامون می کنه با اين که دو ساعته که وقت ملاقات تموم شده می گه بريد پيشش وا می رم رو صندلی خواهر کوچيکه می ره می دونم که با چشمای قرمز برمی گرده برمی گرده هم خونواده ی جنوبی نگاهمون می کنن سنگينمه نگاهاشون سنگين ترم هم کرده سوپروايزره اشاره می کنه که برم تو همه شون به دست و پا افتاده ن ازم سوال می پرسه می گم نه، فقط روحيه شو باخته اما می دونم که قضيه اين نيست .. دستاش يخه يخ يخ دستاشو می گيرم صورتمو می ذارم رو صورتش و بی حرف اشکام ميان پايين آقای سی سی يوييه مياد اخم که نفرستاديمت اين جا که اوضاع رو پيچيده تر کنی که راست می گه خوب يادم مياد که خسته و مردد و شکننده موقوف عجالتن فقط دختر بزرگ خانواده می زنم کانال سه و آسمون ريسمون رديف می کنم خدا هم نمی دونم از کجا شوهر عمه جان رو نازل می کنه و خلاصه جو عوض می شه می بوسمش و بی حرف ميام بيرون چه قد غريبی می کنم .. پهن می شم رو صندلی سنگينه همه چی ديگه نگاه نمی کنم به دخترک می ترسم بغضمون بترکه باز .. بيرون گرمه و شلوغ و شرجی جفتمون ناخوداگاه گيج می مونيم وسط خيابون بوق ماشينا و اشاره ی ماشين جلوييه يادمون ميندازه که راه بيفتيم می ريم هه زندگی به طرز احمقانه ای ادامه داره با تمام ابتذال جاری روزمره ش و من و تو و ما هم جزيی از تمام اين پلشتی هستيم حالا ديگه در اين شک ندارم فقط بخشی از ماست که هنوز جدا مونده فقط بخشی .. اين روزها بيشتر بار رو گذاشته م رو دوش خواهر کوچيکه خوب هم از عهده ش براومده تا حالا امشب هم برمياد می ترسم از اين که مداخله کنم هر چی باشه من تندتر و هارش ترم می ترسم که باز همه چی رو بريزم به هم پس چشم هام رو می بندم و ساکت می مونم و ته دلم سعی می کنم منصف باشم هم که سخته خيلی سخت ××××× ميام تو اينترنت پنج تا ميل دارم هر پنج تاشون غير فورواردی ان از اون ميلا که فقط مال خود منن دوتاشون هم از طرف کساييه که مطمئنم اون وبلاگمو نمی خونن هم بعد شروع می کنم به خوندن لبخندم می شه خيلی زياد .. " می دونی؟ اين روزا زياد می شه که با خودم فک می کنم دارم باهات می رقصم. از اون رقصای اسپانيش. سالسا. پيچ در پيچ. پر از حس های تحريک آميز. تحريک آميز مثل سس سالسا، تند، تيز. حتا فکر کردنش هم لذت بخشه. خوبيش اينه که تو رقص يکی از جاهاييه که اونی که "ليد" می کنه منم و تويی که به حرکات من پاسخ می دی. يه جور احساس قدرت همراه با لذت محصور بودن..." .. و بعد آخری نامه از طرف ... ست يه نامه با فونت آبی يه راز يه راز که تو تموم اين سال ها من حتا به ذهنم هم خطور نکرده بود حالا بعد از اين همه سال با يه تلنگر کوچيک من نشسته م و دارم کلماتی رو می خونم که که حتا می ترسم تا آخر جمله هاشو کامل بخونم می ترسم ميل رو اسکرول کنم می ترسم ببينم بعدش چی می شه .. "بيش از من نخواه که همين هم... قدر خودتو بدون. منتظر هيچ جوابی برای اين ميل نيستم، نه اين جا و نه هيچ جای ديگر." .. اشک تو چشام حلقه می زنه مبهوت به جای می مونم مبهوت و گيج و بی کلام بی حتا کلمه ای . |
|
Comments:
Post a Comment
|