آهو نمی‌شوی بدین جست‌وخیز، گوسِپند




Wednesday, August 24, 2005

چگالی بالايی داشت
امروزو می گم
هنوز منگمه

×××××

از تلفن دی شب شروع شد
يا شايد قبل ترش
ميل ديروز ظهر
نمی دونم چرا از وقتی اون عکسه رو ديده بودم هی اون ميله، هی اون جمله هه دوباره شروع کرده بود تو سرم چرخيدن
بايد اعتراف کنم که ياد رت و بانی هم افتاده بودم
هه
می دونم مسخره ست
اما می مردم اگه نمی گفتمش
...
بعد شبش
دوباره همون حس دوگانه اومد سراغم
همون کانفليکت هميشگی
همون کشمکش من ِ فالو يور هارتی با منِ جزمی ِ بايد نبايدی
...
برنده ای نداره اين درگيری دائمی
تنها ناآرومم می کنه باز
فرسوده م می کنه
خسته می شم از اين بی تصميمی و ناايستايی م
خسته می شم از خواستن چيزی که نبايد

×××××

صبح شده
پيغامت رو که می بينم باز عذاب وجدانه مياد سراغم
فکر می کنم که داری بيشتر از اونی که بايد، انرژی می ذاری واسه اين رابطه
مکث می کنم
منتظر می مونم تا قبول کنی کنسل کنيم قرارمونو
بذاريمش واسه يه وقت ديگه
قبول نمی کنی اما
اصرار می کنم
بی فايده ست
..
عاشق اين جور روزهای ساکت بی دغدغه ی کشدارم
از معدود روزايی که به تمامی مال منن
از معدود روزايی که تا هميشه مال من می مونن
- اگه هنوز چيز باارزشی تو اين زندگيه مونده باشه، بی شک همين روزاشه، همين معدود روزهايی که می سازمشون تا هزار روز سرد ديگه، گرم نگهم دارن -
..
راه سختيه
اونم برای منی که هميشه حرف زدن برام به مراتب سخت تر از نوشتن بوده
اما آروم آروم که يخم باز می شه، سوال هامو می پرسم
نگرانی ها، اضطراب ها، ترديد ها، ناباوری ها، خستگی ها و تغييراتمو می گم
شروع می کنی به حرف زدن
امروز حرفات يه جور ديگه ن انگار
به دلم می شينن
باورشون می کنم
لااقل ايمان دارم که هرگز بهم دروغ نگفتی، نمی گی هم
و اين خوبم می کنه
شنيدن حرفايی که مطمئنم دروغ نيستن، يا حتا مصلحتی هم نيستن خوبم می کنه
نه خوب ِ داغ، اما خوب ِ آروم
..
پامو از سيم خاردارهام يه قدم می ذارم اين ور تر
می ذارم ببينی که دارم بهت اعتماد می کنم
می ذارم ببينی که زمان می بره، اما ممکنه که اتفاق بيفته
می ذارم اون ممکنه رو ببينی
..
وقتی صحبت اون ادبيات کذايی می شه
وقتی ازت می پرسم و می بينم تو هم دقيقن همون حس منو داشتی
تو هم اولين بارت بوده
تو هم کلی سختت بوده
هومممم
يه جور زيادی خوبم می شه
يه جور خيلی زيادی
..
بعد
خيلی بعد موقع برگشتن
کلی حسم عوض شده
می دونی
دچار حسی ام الان که تمام اين مدت لازمش داشتم
دچار اونی که تو جمشيديه اولی پيداش کرده بودم
حس اون روز و شب به ياد موندنی
اون شبی که يه فصل جديد از زندگی مون شروع شد
از زندگی دو نفره مون
..
بعد حالا
حالا بعد از اين همه فراز و فرود
دوباره دارم خودم رو پيدا می کنم
اون خودمی رو که دوست دارم
خودم ِ تاب آورده ی هزار حادثه ی رنگارنگ رو
..
..
يه جور خيلی مخصوصانه ای، شنبه مونه
خيلی تا شنبه مونه
خيلی

×××××

تو بيمارستان اما ديگه خسته و مردد و شکننده و .. نيستم
تو بيمارستان می شم دختر بزرگ خانواده
تو بيمارستان می رم تو همون جلد قديمی
می شم آدمی که می شه روش حساب کرد و می شه کارها رو بهش سپرد و فکر می کنه که همه چيز درست می شه
رفتار آقای دربان سی سی يو و اون خونواده ی جنوبی برام کلی جالبن
از اين که می دونم چه جوری دلشون رو به دست بيارم که تا آخرش باهام راه بيان لبخندم می شه
هاها
تو اين زمينه کلی دچار حس خود مامان بزرگ تجربه دار بينی می شم
آقاهه ی دربونه هم کلی سنگ تموم می ذاره
..
همه چی نسبتن خوب و آروم پيش می ره
جز يه چيز که کمه
که خوب می دونم چيه
که به روم نميارم اما که
با خواهر کوچيکه بخش رو می ذاريم رو سرمون باز
مامی می خنده که شماها تو سی سی يو هم آدم نمی شين
نمی شيم که
اشکامون آخه خوب بلديم قايم کنيم ديگه
هر دومون
در پی يک توافق هرگز به زبون نيومده
عاشق اين دخترکم
دخترکی که بازی روزگار داره تند تند بزرگش می کنه
اما خوب تاب آورده
خوب تر از اونی که انتظار داشتم
يادم باشه يه روزی که دير نباشه بهش بگم که چه قدر دوستش دارم
..
سنگينمه
زياد سنگينمه
برای اين که از لطف آقای سی سی يو سوء استفاده نکرده باشيم هم
ميام بيرون و منتظر دکتر می مونيم
صندلی ها رو که ميارن می بينم که نه
هنوز آدم های خوب هم هستن اين جا
..
تا دکتر بياد، دچار آقای سی سی يو و خونواده ی جنوبی هستم
فکر کنم همه شم به اين خاطره که تو اين مدت خيلی از مردم دور بوده م
و خيلی تو خودم غرق
انی وی
دکتر کشف می شه آخرش
نگرانی هامونو بهش می گيم
می ره و برمی گرده
می پرسه اتفاقی افتاده
..
انگار آب سرد ريخته باشن رو سرم
به خواهر کوچيکه نگاه می کنم
در جا می فهمم قضيه از چه قراره
که خدا خدا می کردم نباشه
که هست اما
به رومون نمياريم هيچ کدوممون
به دکتر می گم اين بار روحيه ش خوب نبود
همه ش مال اونه
نگامون می کنه
با اين که دو ساعته که وقت ملاقات تموم شده می گه بريد پيشش
وا می رم رو صندلی
خواهر کوچيکه می ره
می دونم که با چشمای قرمز برمی گرده
برمی گرده هم
خونواده ی جنوبی نگاهمون می کنن
سنگينمه
نگاهاشون سنگين ترم هم کرده
سوپروايزره اشاره می کنه که برم تو
همه شون به دست و پا افتاده ن
ازم سوال می پرسه
می گم نه، فقط روحيه شو باخته
اما می دونم که قضيه اين نيست
..
دستاش يخه
يخ يخ
دستاشو می گيرم
صورتمو می ذارم رو صورتش و بی حرف اشکام ميان پايين
آقای سی سی يوييه مياد اخم که نفرستاديمت اين جا که اوضاع رو پيچيده تر کنی که
راست می گه خوب
يادم مياد که خسته و مردد و شکننده موقوف
عجالتن فقط دختر بزرگ خانواده
می زنم کانال سه و آسمون ريسمون رديف می کنم
خدا هم نمی دونم از کجا شوهر عمه جان رو نازل می کنه و خلاصه جو عوض می شه
می بوسمش و بی حرف ميام بيرون
چه قد غريبی می کنم
..
پهن می شم رو صندلی
سنگينه همه چی
ديگه نگاه نمی کنم به دخترک
می ترسم بغضمون بترکه باز
..
بيرون گرمه و شلوغ و شرجی
جفتمون ناخوداگاه گيج می مونيم وسط خيابون
بوق ماشينا و اشاره ی ماشين جلوييه يادمون ميندازه که راه بيفتيم
می ريم
هه
زندگی به طرز احمقانه ای ادامه داره
با تمام ابتذال جاری روزمره ش
و من و تو و ما هم جزيی از تمام اين پلشتی هستيم
حالا ديگه در اين شک ندارم
فقط بخشی از ماست که هنوز جدا مونده
فقط بخشی
..
اين روزها بيشتر بار رو گذاشته م رو دوش خواهر کوچيکه
خوب هم از عهده ش براومده تا حالا
امشب هم برمياد
می ترسم از اين که مداخله کنم
هر چی باشه من تندتر و هارش ترم
می ترسم که باز همه چی رو بريزم به هم
پس چشم هام رو می بندم و ساکت می مونم
و ته دلم سعی می کنم منصف باشم هم
که سخته
خيلی سخت

×××××

ميام تو اينترنت
پنج تا ميل دارم
هر پنج تاشون غير فورواردی ان
از اون ميلا که فقط مال خود منن
دوتاشون هم از طرف کساييه که مطمئنم اون وبلاگمو نمی خونن هم
بعد شروع می کنم به خوندن
لبخندم می شه
خيلی زياد
..
" می دونی؟ اين روزا زياد می شه که با خودم فک می کنم دارم باهات می رقصم. از اون رقصای اسپانيش. سالسا. پيچ در پيچ. پر از حس های تحريک آميز. تحريک آميز مثل سس سالسا، تند، تيز. حتا فکر کردنش هم لذت بخشه. خوبيش اينه که تو رقص يکی از جاهاييه که اونی که "ليد" می کنه منم و تويی که به حرکات من پاسخ می دی. يه جور احساس قدرت همراه با لذت محصور بودن..."
..
و بعد آخری
نامه از طرف ... ست
يه نامه با فونت آبی
يه راز
يه راز که تو تموم اين سال ها من حتا به ذهنم هم خطور نکرده بود
حالا بعد از اين همه سال
با يه تلنگر کوچيک
من نشسته م و دارم کلماتی رو می خونم که
که حتا می ترسم تا آخر جمله هاشو کامل بخونم
می ترسم ميل رو اسکرول کنم
می ترسم ببينم بعدش چی می شه
..
"بيش از من نخواه که همين هم... قدر خودتو بدون. منتظر هيچ جوابی برای اين ميل نيستم، نه اين جا و نه هيچ جای ديگر."
..
اشک تو چشام حلقه می زنه
مبهوت به جای می مونم
مبهوت و گيج و بی کلام
بی حتا کلمه ای
.


Comments: Post a Comment

Archive:
February 2002  March 2002  April 2002  May 2002  June 2002  July 2002  August 2002  September 2002  October 2002  November 2002  December 2002  January 2003  February 2003  March 2003  April 2003  May 2003  June 2003  July 2003  August 2003  September 2003  October 2003  November 2003  December 2003  January 2004  February 2004  March 2004  April 2004  May 2004  June 2004  July 2004  August 2004  September 2004  October 2004  November 2004  December 2004  January 2005  February 2005  March 2005  April 2005  May 2005  June 2005  July 2005  August 2005  September 2005  October 2005  November 2005  December 2005  January 2006  February 2006  March 2006  April 2006  May 2006  June 2006  July 2006  August 2006  September 2006  October 2006  November 2006  December 2006  January 2007  February 2007  March 2007  April 2007  May 2007  June 2007  July 2007  August 2007  September 2007  October 2007  November 2007  December 2007  January 2008  February 2008  March 2008  April 2008  May 2008  June 2008  July 2008  August 2008  September 2008  October 2008  November 2008  December 2008  January 2009  February 2009  March 2009  April 2009  May 2009  June 2009  July 2009  August 2009  September 2009  October 2009  November 2009  December 2009  January 2010  February 2010  March 2010  April 2010  May 2010  June 2010  July 2010  August 2010  September 2010  October 2010  November 2010  December 2010  January 2011  February 2011  March 2011  April 2011  May 2011  June 2011  July 2011  August 2011  September 2011  October 2011  November 2011  December 2011  January 2012  February 2012  March 2012  April 2012  May 2012  June 2012  July 2012  August 2012  September 2012  October 2012  November 2012  December 2012  January 2013  February 2013  March 2013  April 2013  May 2013  June 2013  July 2013  August 2013  September 2013  October 2013  November 2013  December 2013  January 2014  February 2014  March 2014  April 2014  May 2014  June 2014  July 2014  August 2014  September 2014  October 2014  November 2014  December 2014  January 2015  February 2015  March 2015  April 2015  May 2015  June 2015  July 2015  August 2015  September 2015  October 2015  November 2015  December 2015  January 2016  February 2016  March 2016  April 2016  May 2016  June 2016  July 2016  August 2016  September 2016  October 2016  November 2016  December 2016  January 2017  February 2017  March 2017  April 2017  May 2017  June 2017  July 2017  August 2017  September 2017  October 2017  November 2017  December 2017  January 2018  February 2018  March 2018  April 2018  May 2018  June 2018  July 2018  August 2018  September 2018  October 2018  November 2018  December 2018  January 2019  February 2019  March 2019  April 2019  May 2019  June 2019  July 2019  August 2019  September 2019  October 2019  November 2019  December 2019  February 2020  March 2020  April 2020  May 2020  June 2020  July 2020  August 2020  September 2020  October 2020  November 2020  December 2020  January 2021  February 2021  March 2021  April 2021  May 2021  June 2021  July 2021  August 2021  September 2021  October 2021  November 2021  December 2021  January 2022  February 2022  March 2022  April 2022  May 2022  July 2022  August 2022  September 2022  June 2024  July 2024  August 2024  October 2024  May 2025  August 2025  September 2025  October 2025  November 2025  December 2025