آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Wednesday, August 17, 2005
يه قرن بود که اين همه تو کوچه پس کوچه های پردرخت راه نرفته بوديم
مدت ها بود که اين همه حرف نزده بودم مدت ها بود که اين جوريتو يادم رفته بود يه ساعت دو ساعت سه ساعت چار ساعت هزار ساعت و بار ديگر شهری که دوستش می داشتم باورکردنی به نظرم اومدی چار ساعت تموم دلم خواست باورت کنم دلم خواست چشمامو بشورم و دوباره نگات کنم دلم خواست باورت کنم اما ترسيدم آخرش سر پيچ کوچه هه تو تاريکی وقتی وايستادی چشامو نگاه کنی پشت خنده شون کلی اشک جمع شده بود کلی |
|
Comments:
Post a Comment
|