آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 15, 2005
يك جيرجيرك غمگين رفته توي كفشم. وقتي راه مي روم و سرش گيج مي رود يا وقتي مي دوم و توي آن يک وجب جا بالا پايين مي رود، مي چسبد به انگشتم. قژقژ صدا مي دهد و گاهي همانجور خوابش مي برد.
حتمآ غمگين است وگرنه چه دليلي داشت تاريكي و تنهايي ِتوي كفش را به آن همه برگ و بتّه و هواي تازه ترجيح دهد؟ حتمآ چيزي از دست داده و به اين عزلت گريخته. شايد شكست خورده ي نوعي «عشق» است! جيرجيرك ها بيشتر در دل شب هاي تاريك مي خوانند ولي اين يكي، روز و شبش معلوم نيست. هروقت دلش بگيرد مي خواند ( هروقت كه خواست). مردم ِتوي خيابان برمي گردند و نگاهم مي كنند. پيرترها مي ايستند و ملالت بار زل مي زنند، جوانترها سر تكان مي دهند و رد مي شوند، كودكان ِخيالباف خيال مي كنند جيرجيركي هستم كه جادويش كرده اند و شكل آدمها شده!.. جيرجيرك گاهي هم شاد و سرخوش است. آن وقت هم مي زند زير آواز . بلند بلند مي خواند و مراعات نمي كند توي ميهماني ام و خيابان يا توي بانك. تا نوك انگشت سرخ مي شوم و خجالت زده لبخند مي زنم. * دوازده بار رفتم كنار مرداب . ته تهاي ِپل چوبي ِوسط نيزار كفشهايم را كندم و چند متر دورتر منتظر ايستادم. جيرجيرك ساكت شد، قدم زدم، تظاهر كردم حواسم نيست، نشستم، پا شدم، براي رفتنش نذر كردم، امّا نرفت. كفشهايم را پوشيدم و برگشتم. آخرين بار دختري قهوه اي پوش هم آنجا بود. مي گفت قورباغه اي رفته توي قلبش! امّا هرچه ايستاد و تا غروب خورشيد با دستهاي لاغرش پشه هاي ريز مرداب را از روي صورتش كنار زد، قورباغه اي جست نزد و نرفت. با هم از تخته هاي پرسر و صداي پل رد شديم. جيرجيرك يكنفس خواند و او به خاطر قورباغه اي كه هم دوستش دارد و هم دوست نداردش، آرام اشك ريخت. اگر مادربزرگم زنده بود مي گفت: «سخت نگير! بعضي سالها اينطور مي شود». اگر صبح ِزود كنار پل بايستي، مردم زيادي را مي بيني كه سرشان را پايين انداخته اند و تند تند خودشان را به انتهاي پل مي رسانند. clown |
|
Comments:
Post a Comment
|