آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Monday, August 29, 2005
انگار اینها را از یک جزیرهی دور دست تایپ کنم. سردردهای وحشیانه که حمله میکند انگار تبعید میشوم به این جزیرهی نامسکون. رفیق پروست پرستم تعریف میکرد که جایی از پروست خوانده است وقتی آسمش عود میکرده حس آدمی را داشته که سوار یک قایق کوچک از بقیه آدمها فاصله میگیرد و دور میشود.
بله. من هم دور میشوم. از همهی آدمها. اما دلم میخواهد تو باشی. دلم میخواهد تو توی تمام نبودنهای دیگران باشی. پردهها را بیاندازیم، تاریک کنیم همهی خانه را، پریز تلفن را بکشیم، تلویزیون لعنتی را خاموش کنیم، من دراز بکشم روی تخت، بجنگم با دردهای میگرنی، چشمهایم را با پارچه ببندی، کنارم بنشینی، برایم آرام آرام کتاب بخوانی و یا حرف بزنی. بله. عاشقانه نویسی فعلن ممنوع است. اما این نوشتههای آدمیست از یک جزیرهی دوردست. این عاشقانه نیست. رویاست. رویاست؟ زن بی اجازه |
|
Comments:
Post a Comment
|