آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, August 23, 2005 نامه های الکترونيکی، خط و کاغد و قلم نمی شوند، قبول. به عطر و اشک آغشته نمی شوند، قبول. نمی شود شب گذاشتشان زير بالش و فکر دستهايی را کرد که کاغذ را لمس کرده اند، قبول. نامه های الکترونيکی هيچ وقت حال و هوای خط و کاغذ و قلم و انتظار را نداشته اند، قبول. اما زمانی بود، نه خيلی وقت پيش، که همين مخلوقات معلول و ناقص هم می توانستند تا ته وجودت را با يک حس بی همتا رنگ بزنند. نامه هايی که چشمانت را مشتاق روی سطر کلمات تايپ شده می کشاندند، تا حرفهايی را بخوانی که به سختی آغشتن حروف لاتين تا هويدا شدن معنی فارسيشان ، می ارزيدند. زمانی بود، نه چندان دور، که نامه ها برای تو می آمدند، فقط برای تو. زمانی بود که گرفتن همين نامه های ناقص بی بوی بی مزه، طعم خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن را به تو می چشاند و انتظار ميان نامه نگاری ها چيزی از انتظار شنيدن صدای موتور پست چی کم نداشت. اين روزها اما ، گلايه است اين که می گويم، نامه ای برای تو نمی آيد. اين روزها، نامه ها برای يک لشگر می آيند. برای آن صد ها اسمی که آنجا هست. حالا هر روز خروار خروار برای تو و آن لشگر آدم نامه می آيد که «مهم است، بخوانيد». نامه می آيد «بسيار جالب»، ديدني» ، « خواندني»، « شنيدني»، «امضا»، «کمک». اين روزها نامه ها حالت را نمی پرسند. نامه ها دعوتت می کنند که در اينجا و آنجا « به گروه دوستان» فرستنده نامه بپيوندي. نامه ها از تو می خواهند که با ثبت آخرين مشخصات مجازی ات و پر کردن فلان فرم با فرستنده نامه « در تماس بماني» ، تاريخ تولدت را در تقويم فلان سايت بنويسی تا از ياد آن طرف نروی. راستش را بخواهی حالم از اين نامه های کيلويی به هم می خورد. از اين همه امضا، کمک و راهنمايی. هيچ کدام از اين خواندنی ها و ديدنی ها و شنيدنی ها، لبخند روی لب من نمی آورند. و اين فوری ها و مهم ها هيچ اهميتی برايم ندارند. آنچه بايد بخوانم، آنچه امضا کنم، آنچه مهم است و بايد بدانم، اينجا و آنجا خوانده ام ، امضا کرده ام و می دانم ... نامه ها را که چک می کنم، چشمم به اين ها که می افتد، بی اختيار آه می کشم. خيلی وقت است چشمانم از خواندن کلمه های پبنگليش به نم ننشسته. خيلی وقت است قلبم از ديدن موضوع يک نامه به تند تپيدن نيفتاده. لبم به خنده باز نشده. خيلی وقت کسی نامه ای ننوشته که با يک حس ناب تا ته وجودم را لمس کند. نمی دانم، شايد اين فقط منم که ديگر نامه ای اينچنين نمی گيرم ... يا شايد اين گلايه صندوق پستی تو هم باشد، شايد تو هم دلت گرفته باشد از اين نامه های بی سر و ته.
به هر حال بيا اين جمله کليشه ای را يک بار ديگر بلند با هم بگوييم، اين بار در سوگ نامه هايی که فقط يک گيرنده داشتند: |
|
Comments:
Post a Comment
|