آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Saturday, September 3, 2005
وقتی یه آدمی به دنیا میاد، قبل از اومدنش به زمین، خدا بهش یه عالمه آجر کوچولو میده، مثلا هزار تا، یا یه تعداد ثابتی به هرحال
یعنی که اون آدمه روی همدیگه میتونه هزار تا دوست داشته باشه،یا یه نفرو هزار تا، یا دو نفرو هرکدوم پونصد تا،یا چهار نفرو که سه تاشون هرکدوم صدتا و یه دونشون هفتصد تا یا هر تقسیم بندی دیگهای مهم اینه که جمع دوست داشتنش ثابته، اندازهی آجرایی که خدا داده بهش،خدا هم قد هم به همه آجر نمیده،مال یکی کم میشه مال یکی زیاد،مال هرکی قد یه مشت خداست،بعضی وقتا خدا انگشتاشو باز نگه میداره و توی راه یکمی از آجرا از بین انگشتاش میریزه پایین و سهم تو کم میشه و بعضی وقتا هم اونقد چسبیدن محکم کنار هم انگشتاش که یه دونهش هم هدر نمیره بعد تو میای زمین و شروع میکنی به دوست داشتن آدمایی که میبینی،یکیو قد یه آجر و یکیو قد هفده تا و یکیو خیلی بیشتر ازین حرفا بعد یهویی یه روزی میبینی آجرات داره تموم میشه، دلتم میخواد خیلیای بیشتری رو دوست داشته باشی هنوز حالا چیکار میکنی مثلا؟ شروع میکنی با خودت فک کردن که ببینی کیو کم دوست داری و آجراش زیاده، یعنی مثلا قبلا یه کلی دوستش داشتی و الآن نداری، بعد پیداش میکنی و آجراشو کم میکنی، خب حالا یکمی بیشتر آجر داری مگه نه؟ شروع میکنی این آجر تکراریهات رو میدی به آدمای جدید بعدش ولی من اصن آجر تکراری قدیمی که مال یکی دیگه بوده قبلن دوست ندارم، نمیگیرم ازت هرکی که آجرای سهم منو کم کنه که بده به بقیهی جدیدارو هم دوست ندارم فمیدی؟ ديوونه |
|
Comments:
Post a Comment
|