آهو نمیشوی بدین جستوخیز، گوسِپند |
|
Tuesday, September 27, 2005
کاش شرابه مستم می کرد
مست واقعنی کاش همه چی يادم می رفت فراموشی واقعنی می دونی وقتی خواب بودی داشتم فکر می کردم چه قدر اين آدمی که الان تو بغل من خوابش برده با اونی که پنجره ی دفتر کارش زير اون کولره ست کولر ِ آخرين طبقه ی اون ساختمون بلنده فرق می کنه چه قدر تو همه ی اين سال ها تو همه ی اين سال ها که نه بيشتر از همه تو اين دو سال گذشته همه چی فرق کرده چه راه درازی اومديم چه قدر هزينه کرديم هم من هم تو و حالا حالا من اينجام که تويی نزديک پرده ی آويخته ای که صدای بارون می ده حالا تو اينجايی و من با انگشت هام پهنای سرشونه ت رو اندازه می گيرم بی اون که بدونم اندازه ی راهی که بين ما هست چقدره بی اون که بتونم بفهمم تا کجا هنوز بايد رفت تا کجا بايد موند تا کجا حالا اين جا که منم بی فاصله ترين راه تا توه حتا راه هم نيست اما اما چيزی هست از جنس مرز از جنس خط از جنس نقطه چين و خوب می دونم که چه قدر هر دو خسته ايم از نقطه چين ها و خط ها و مرزها هميشه فاصله ای هست دست دراز می کنم و يک جرعه ی بزرگ ديگه فرو می دم به نيت مست شدن به نيت فراموشی شرابش اما انگار نابلده نابلد تمام راهی که از اين دوسال گذشت دست هات سنگين شده ن نگاهم از روی پلکهای بسته ت سُرمی خوره روی ديوار روی کتاب ها روی جعبه ها ... و عنکبوت ها عنکبوت های لعنتی دوباره هجوم ميارن ... يک جرعه ی ديگه جرعه ی ديگه ای هم اما عنکبوت ها اينجان بندشون رو پهن می کنن روی تمام لحظه هام و من به دام ميفتم ××××× آبی می گه تو عشق جايی واسه زخم نيست می گه رنج با زخم فرق داره می گه تو خری که حرف نمی زنی می گه تو خيلی خری که بلد نيستی حرف بزنی می گه اين جوری همه چيزو خراب می کنی راست می گه از خودش می گه از خودشون و من ساکت می مونم و به اين همه شباهت نگاه می کنم رنج می کشه و ناخرسنده از اين که بقيه به خاطر رنج کشيدنش از ميم متنفر باشن می گه اون سزاوار متنفر شدن نيست می گم تو اون پيک عشق رو رد کردی ديگه هر کاری هم بکنه نمی تونه تو رو متنفر کنه نمی تونه تو رو از اين جايی که هستی برونه تو چشم هاش اشک حلقه می زنه رنج اما تنفر، نه دنبال يه نشونه س يه نشونه ی کوچيک به هر حرفی و هر کلمه ای چنگ می زنه تا از توش نشونه ای کورسويی روزنه ای دربياره خوب می شناسم اين حس رو اين لحظه ها رو بهش می گم من اما ته دلم روشنه اشک های حلقه زده ش سرازير می شن ... ××××× ... ديگه دِه مثل قديم نيس که از آب دُر می گرفت باغاش انگار باهارا از شکوفه گُر می گرفت: آب به چشمه! حالا رعيت سر ِ آب خون می کنه واسه چار چيکه ی آب، چل تا رو بی جون می کنه. نعشا می گندن و می پوسن و شالی می سوزه پای دار، قاتل ِ بی چاره همون جور تو هوا چِش می دوزه - " چی می جوره تو هوا؟ رفته تو فکر ِ خدا؟... " - " نه برادر، تو نخ ِ ابره که بارون بزنه شالی از خشکی درآد، پوک ِ نشا دون بزنه: اگه بارون بزنه! آخ! اگه بارون بزنه! " شاملو |
|
Comments:
Post a Comment
|